هر روز؛ درست لحظهای که انتظارش را ندارم .. دست به یکی میکنند، روی انگشتان پا بلند میشوند ، زنگ میزنند، فرار میکنند و تمام کوچه را بلند بلند میخندند «خاطرات تو»!!
حرفهایم را تعبیر میکنی ، سکوتم را تفسیر ، دیروزم را فراموش ، فردایم را پیشگویی، به نبودنم مشکوکی ، در بودنم مردد ، از هیچ گلایه میسازی ، از همه چیز بهانه ... من کجای این نمایشم ؟!!!
هر چه از الفبای تو حرف برمی دارم تا تمام شوی !! انگار بی محاباتر از همیشه ... لابه لای این همه خطوط مبهم و واژه ندیده ...!! دوباره از سر سطر آغاز می شوی !! اشتبــاه از من بود پر رنـــگ نوشته بودمـت ...حالا برای همین است که از زندگی ام پاک نمی شـــوی و هر کاری که کنم اثری از تو در من باقی میماند
هی بهانه میتراشم ، هی میسوزانمش ، هی زنده می شود از میان خاکستر ، از هیچ! کاش باران می زد...... ابدی می بارید ، کاش آب مرا برده بود ........ کاش باد بودم، متعلق به هیچ کجا! ...
دیروزترها که فروغ می خواندم، چه خوشحال بودم... "دگر به پایان نمی اندیشم، که همین دوست داشتن زیباست" حالا که من به پایان رسیدم چه کنم!؟ نه توان رفتن دارم و نه تاب ماندن... ای کاش فروغ زنده بود...