کی بود،یکی نبود . اونکه بود تو بودی ، اونکه تو قلب تو نبود من بودم! یکی داشت ، یکی نداشت، اونکه داشت تو بودی اونکه جز تو کسی را نداشت من بودم! یکی رفت ، یکی نرفت، اونکه رفت تو بودی اونکه به جز تو دنبال هیچکس نرفت من بودم! یکی خواست،یکی نخواست، اونکه میخواست من بودم اونکه هیچوقت منو نخواست تو بودي...
سخت ترین دو راهی ، دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است ! گاهی کامل فراموش میکنی و بعد میبینی که باید منتظر می ماندی ! و گاهی آنقدر منتظر میمانی تا وقتی که میفهمی زودتر از این ها باید فراموش میکردی ...
نزدیک ظهر که باشـــه... هوا که ابری باشــــه... یه نیمچه نسیمی هم بیااااد... حالتم که خـــــــــــوب باشه... بعد یه مدت آرامشو لمـــــــــس کرده باشـــــی... وسط پیاده روی خیابون دوست داشتنیت هم مشغول قدم زدن باشـــــــــی... راه هرچقدر هم طولانی باشه امروزت میشه: ♥ *«بهتریــــن و قشنگتریــــن جـمــعــــه سال جدیدت»* ♥ آی لاو یووو خیابون ولیعـــصـــــــر ♥ ♥ ♥
دیوارهای دنیا بلند است،ومن گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار وآن وقت هی در می زنم،در میزنم،و میگویم:"دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید..." کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه،دستی،دلم رامی اندازد این طرف دیوار.همین. و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار،همین که ... من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم،آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند،تا دیگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم... من این بازی را ادامه می دهم....
اولین بار که بخواهم بگویم دوستت دارم خیلی سخت است تب می کنم، عرق می کنم، می لرزم جان می دهم هزار بار می میرم وزنده می شوم پیش چشمهای تو تا بگویم دوستت دارم ... اولین بار که بخواهم بگویم دوستت دارم خیلی سخت است اما آخرین بار آن از همیشه سخت تر است و امروز می خواهم برای آخرین بار بگویم دوستت دارم و بعد راهم را بگیرم و بروم چون تازه فهمیدم تو هرگز دوستم نداشتی........
وقتي يك دختر حرفي نميزند ميليونها فكر در سرش مي گذرد وقتي يك دختربحث نميكند عميقا مشغول فكر كردن است وقتي يك دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميكند يعني نميداند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود وقتي يك دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد:خوبم يعني اصلا حال خوبي ندارد وقتي يك دختر به تو خيره مي شود شگفت زده شده كه به چه دليل دروغ مي گويي وقتي يك دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد آرزو ميكند براي هميشه مال او باشي
خدایا! گاهی وقتها که داری امتحانم میکنی و من حواسم نیست که این امتحان است. گاهی که چند تا اشتباه پشت سر هم انجام میدهم، خودم را میبازم و کم میآورم. گاهی فکر میکنم دیگر هیچ وقت، هیچ چیز درست نمیشود.
فکر میکنم مهربانیهایت تمام شده و دیگر نه برایت مهمم و نه دوستم داری. خیال میکنم طنابی که مرا به تو میرساند، پاره شده و من آویزانم بین آسمان و زمین. فکر میکنم گم شدهام و دیگر هیچ وقت پیدایم نمیکنی. صدایت میکنم و فکر میکنم نمیشنوی، یا خودت را به نشنیدن میزنی. جوابم را نمیهی. محلم نمیگذاری.
اصلاً انگار نه انگار که من هستم. آن وقت است که فکر میکنم نیستی؛ چون اگر بودی، حتماً یک کاری میکردی. اسم این حسها، که آدم را مچاله میکند، ناامیدی است.
میدانم تو از ناامیدی بدت میآید و ناامیدها را دوست نداری. میگویی ناامیدی یک جور کفر است، یک جور فراموش کردن تو. راست میگویی؛ اما با همه این حرفها گاهی نمیتوانم ناامید نشوم. فکر میکنم ناامیدی کار شیطان باشد.