عاشق پاییز شده ام از فصل بی برگ زندگی ، فصل خالی از برگ خاطرات خسته ، فصل پر "مهر" حضور تو ، فصل" آبان" اشتیاق تو ، فصل " آذر " چشمان تو ، من عاشق پاییز شده ام به اقرار یک پرستوی مهاجر ، شاعر لحظه های سبز حضور تو می شوم و نقاش درخت قامت تو ، من عاشق پاییز شده ام . . .
چه تنهایی عجیبی! پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد. عباس معروفی | سمفونی مردگان
وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند.... زلزله زدگان دیگر به زلزله نمی اندیشند وفقط می خواهند لحظه های جاودان را به یاد بیاورند.نام های قهرمانان بی نشان ، معمولی هستند. اما یادشان تا ابد در تاریخ چین باقی خواهند ماند.. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است. وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است. مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت
اون موقع ها یه عده با چادرای ماماناشون تو کوچه خاله بازی میکردن ، یه عده دنگی دنگی توپ دولایه میخریدن ، مامان های مهربون با آب سرد کهنه بچه میشستن ، بوی نون پنیر و نارنگی تو کیفای مدرسه … همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه بزرگ شدیم !
می خواستم به خاطر تار شکسته ام؛ تاری ز گـیسوان تـو پیدا کنـم، نـشـد /می خواستم که کاسه ای از شربت جنون؛خیراتی قبیله ی مجنون کنم ، نشد /می خواستم به گوشه ی زندان انتظار؛ پلک حریص پنجره را وا کنم ، نشد/ می خواستم به یاد غرور شکسته ام؛ آیینه را فدای تـماشـا کنم ، نشد