Shahdad
کاش گرگی می آمد و دستان سفید کرده اش را نشانمان می داد و در را برایش باز می کردیم … لعنتی … در این خانه را گرگ ها هم نمی زنند دیگر !!! l
Shahdad
نوشت "قم حا " ... همه به او خندیــــدند!! گریــــست ... گفت به "غم ها " یم نخندید... که هر جور نوشته شود درد دارد!!! از ته به سر بخوان تا مـــن ِ آن روزها را بشناسی
Shahdad
می دونی آدما بین " الف " تا " ی " قرار دارند. بعضی ها مثل " ب " برات می میرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عاشقت می شوند، مثل " م " منتظر می مونند تا یه روز مثل " ی " یارت بشن.
Shahdad
اگر مرده ای بیا و مرا ببر و اگر زندهای هنوز لااقل خطی خبری خوابی خیالی بیانصاف...
Shahdad
حواست به منم باشه هنوز داغون داغونم هنوز از سردی آهم نه میگریم نه میخونم حواست به منم باشه دارم جون میکنم بی تو چه معصومانه هر لحظه معنا میکنم درد و حواست به منم باشه هنوز درگیر احساسم به جز تو حتی من گاهی خودم رو هم نمیشناسم حواست به خدا باشه تو که اینقدر بی احساسی تو که از من به جز اسمم نه میدونی نه میشناسی حواست به منم باشه خدایا از تو دلگیرم دارم ازغصه میمیرم چرا قسمت همین بوده که محتاج و زمین گیرم نه آغوشت و میبینم نه اجابت میکنی دردم یه کاری کن من از اینجا به اغوش تو برگردم یه کاری کن بیام پیشت رو لبهام خنده پیدا شه نذارم منتظر بیشترحواست به منم باشه حواست به منم باشه خدایا زندگی اینجا کنار ادمها سخته تو دنیا هر کی بدتر بود چرا بی درد و خوشبخته خدایا کفر حرف من نذار لبهام به حرف واشه برای رفتن از دنیا حواست به منم باشه یه کاری کن بیام پیشت رو لبهام خنده پیدا شه نذارم منتظر بیشترحواست به منم باشه حواست به منم باشه هنوز داغون داغونم هنوز از سردی آهم نه میگریم نه میخونم حواست به منم باشه...
Shahdad
وقتی از گلوگاه جاده ها... ترانه ی فراق پخش می شود... من انتظار را با سر انگشت های خود هجی می کنم تا تو...بیایی...
Shahdad
کــودکـــــ بــودم کـهـ در سـینـمـا مــردی از اســب افــتـاد و آنـقـدر روی زمـیـن کــشیـده شـد کـهـ : گــریـهـ چــشـم هــایـم را بـسـت ... بعــد هـا دانـسـتـم افـتـادن از اســ ــــ ــب گـریــهـ نــدارد ! خـیـلـی هـا از اصـــــــــــــل مـی افــتـنـد و مــی مـیـرنـد ...
Shahdad
چقد تو رو دوسِت دارم نمیشه باورم از اون روزی که دیدمت نمیری از سرم آرزومه که یه بار دیگه تو نگاه کنی تو چشام آرزومه که بمونی تا آخرش تو باهام دیگه غمی ندارم و دوست دارم تو رو بیا تموم عمرم و پیشم بمون نرو این روزا داره قلب من فقط می زنه واسه تو می میرم اگه حس کنم میره جای دیگه ای حواس تو دوست دارم تو رو دوست دارم تو رو دوست دارم تو رو ...
Shahdad
پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست .پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد . پسر بچه پرسید :"یک بستنی میوه ای چند است؟"پیشخدمت پاسخ داد :"50 سنت ".پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید :"یک بستنی ساده چند است؟" در همین حال ،تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با اعصبانیت پاسخ داد :"35 سنت" پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت "لطفا یک بستنی ساده" پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندق پرداخت و رفت.وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد . آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، 2سکه 5سنتی و 5سکه 1سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت!!!!!!!!
Shahdad
جوابم نکن مردم از ناامیدی شاید عاشقم شی خدا رو چه دیدی خیال کن جواب منو دادی اما عزیزم جواب خدا رو چی میدی همینجوری اشکام سرازیر میشن دیگه از خودم اختیاری ندارم من از عشق چیزی نمیخام بجز تو ولی ازتو هیچ انتظاری ندارم صبوریم کمه بی قراریم زیاده چقدر بی قرارم منه صاف وساده عزیزم چقدر سخته دل کندن از تو عزیزم چقدر تلخه کام من از تو نذار زندگیم راحت از هم بپاشه جوابم نکن مردم از بی جوابی یه چیزی بگو پیش از اینکه بمیرم بخابم بیا پیش از اینکه بخوابی شب از نیمه های زمستون گذشته بخوابم بیا پیش از اینکه بمیرم اگه پا به خوابم گذاشتی عزیزم یه چیزی بگو بلکه اروم بگیرم ....
Shahdad
نــه مــن گــريــه مــي کنــم، نــه تــو کمــي شــانــه مــي شــوي بــرايــم! هيــچ مــي دانستــي، بــه آغــوش بــي چشمــداشــت تــو، بــه چشــم افســانــه مــي نگــرم؟!
Shahdad
آهای بی وفا حالا که فهمیدی چقدر دوستت دارم ، دیگر یادی از ما نمیکنی/ مثل آن روزهای اول آشنایی نام مرا صدا نمیکنی/ برای شنیدن صدایم لحظه شماری نمیکنی /برای شنیدن دوستت دارم از سوی قلبم بی قراری نمیکنی ...
Shahdad
مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟ که به شیطان پناه میبرید؟ که در عشق یافت نمیشود؟ که به نفرت پناه میبرید؟ که در حقیقت یافت نمیشود؟ که به دروغ پناه میبرید؟ که در سلامت یافت نمیشود؟ که به خلاف پناه میبرید؟ و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید؟ که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور / کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
13 سال و 11 ماه و 24 روز و 10 ساعت و 13 دقيقه قبلممنون..
13 سال و 11 ماه و 24 روز و 10 ساعت و 10 دقيقه قبل