Shahdad
روزهاي بدي در زندگي آدم مي رسد که هيچ کسي حتي نمي پرسد: " خوبي ؟ " براي چنين روزهاي بدي نياز به يگانه مهربانِ دلسوزي داري به شرطي که در روزهاي خوب فراموشش نکرده باشي و نامش چه زيباست ... خـــــــــــــدا..
Shahdad
سهراب گفتی: چشمها را باید شست... شستم ولی.............! گفتی: جور دیگر باید دید............ دیدم ولی............! گفتی زیر باران باید رفت.... رفتم ولی.....! او نه چشمهای خیس و شسته ام را... نه نگاه دیگرم را... هیچ کدام را ندید !!!!! فقط زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: دیوانه ی باران ندیده !!!
Shahdad
کـاش دفتـر خاطراتــم چراغ جادو بود تا هر وقت از سـرِ دلتنگــی به رویش دست میکشیدم تــو از درونش با آرزوی من بیرون می آمدی!
Shahdad
دلتنــگم بــــرای کســـی کـــه مـــدتهـــاست بــــی آن کـــه بــــــــاشد هـــر لــحظه زنــــــدگی اش کـــــرده ام …..!
Shahdad
دلشوره مرا نداشته باش ! اینجا هم اتاقی من حسرت توست ، رنج میخورم ، اشک مینوشم ، من خوبم ! میدانم با حسرتت چگونه تا کنم ، فقط برای من بنویس : " هنوز هم لبخند میزنی؟ "
Shahdad
کجا میروی؟ عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست پرسیدند: کجا میروی؟ گفت: می روم با آتش، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند، نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم...
Shahdad
چتري برايم بگير حتي خيالي.......... خيس دلتنگي شده ام ياد سهراب بخير، آن سپهرى كه تا لحظه خاموشى گفت: تو مرا ياد كنى يا نكنى من به يادت هستم. آرزويم همه سرسبزى توست
Shahdad
چیـزے نمیـخـوآهَم جـز . یـکــ اتــآقِ تـآریک یـکـ مـوسیقـے بے کَلآم یـکـ فنجـآن قهـوه بــﮧ تَلخـــے ِ زهـر ! وَ خـوآبـے بــﮧ آرآمـے یـکــ مـَرگ هَمیشـگـے . . .
Shahdad
جز من اگرت عاشق و شیداست بگو ور میل دلت به جانب ماست بگو ور هیچ مرا در دل تو جاست بگو هست بگو نیست بگو راست بگو ...
Shahdad
ایستگاه خدا.... قطاری که به مقصد خدا می رفت در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت : مقصد ما خداست ، کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق رو با هم بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟ قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند ، از جهان تا خدا هزاران ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم می شد ، قطار می گذشت و سبک می شد ، زیرا سبکی قانون راه خداست . قطاری که به مقصد خدا می رفت ، به ایستگاه بهشت رسید ، پیامبر گفت : اینجا بهشت است ، مسافران بهشتی پیاده شوند ، اما اینجا ایستگاه آخر نیست . مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند ، اما اندکی باز هم ماندند ، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند . آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما ، راز من همین بود ، آن که مرا میخواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد … و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری......
Shahdad
اولین روز بارانی را به خاطر داری...؟ غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم دومین روز بارانی چطور...؟ پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود و سومین روز چطور...؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور...؟ به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم... فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو...
Shahdad
اعتمادی که همه عمر پشیمانم .. از آن اعتمادی است که بر مردم دنیا کردم پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت
Shahdad
شاعرانه ترین شعر زمان را می توان در چشم تو دید یک دمی دیدن رویت موج عشقی است که آتش می زند بر قلب و وجود.. l