shahin
تکست رپ : بذارین صدا کنم با همه وداع کنم/دیگه خسته شدم آخه چقدر دعا کنم/زندگی شده واسمون مثل اسباب بازی/چرا دروغ می گین بگو نیستیم راضی/آره صبح که میشه زندگی دوباره/ آره باز می خواد تا شب بد بیاره/ تو دل خودش میگه امروز روز خداست/ ولی نمی دونه امروز روز وداست/از بچه ای بگیر که صبح لنگ به دست/ تمیز می کنه ماشین یه مشت رزل و پست/ واسه خرجه پس/این عزم جزم/ میشه تنفر واسه یه سگ صفت/ یا مادری که واسه خوردن یه لقمه نون/ باید دست دراز کنه جلو این و اون/پس هم اکنون این است جنون/ که با تنفر کمک کنی تو به اون/ دلایلی هست واسه این همه درد/چرا باید باشه رو پیشونیم عرق سرد/ پس ببین مرد/ باهام چی کار کرد/ زندگی اونارو با ستم شکار کرد/ یا پدری که یه جعبه سیگار به دستش/ واسه اون فروختن نون شب هستش/که بعدش/ کسی بیاد با لحن پستش/بگیره ازشو بزنه به دستش/ که با سردی/ بهش میگن هی تو سد معبر کردی/آخه بیجا کردی/اگه تو یه مردی/ پس چرا حس پدرو درک نکردی/حه آره خودت تو ناز و نعمت بزرگ شدی/ حالا به یه بیچاره زور میگی/ یه وقت به خود ننازی / راز تو واسم شده بازی/ تویی لز خود رازی/ ظلم نکن تو حوضه ی استحفاضی....{-7
این ارسال را بازنشر کرده است.
با ترس گفتم...با من چی کار داری چی از جون من می خوای؟با اون پیرمرد هم دستی نه؟خواهش می کنم با من کاری نداشته باش....او حرف مرا قطع کرد و گفت:من کاری با تو ندارم...اون پیرمرد هم پدر بزرگمه....نگران هیچی نباش تا موقعی که ترست بریزه پیش ما هستی...من گفتم ...
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 7 ساعت قبلمن گفتم : نه ! من همین الان باید بروم ......... و به سمت در رفتم ... ساعت حدودا 1 شب بود ... در را که باز کردم بادی شدید وزید و تا روح مرا لرزاند .... باد و باران همه چیز را برای ماندن من در آن خانه محیا کرده بود .... چه تصمیمی باید میگرفتم ؟ خود را در تاریکی شب می انداختم یا پیش آن دو مرد غریبه می ماندم ؟
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 6 ساعت و 55 دقيقه قبلمرد جوان تر که وضعیت را چنین دید...گویی ذهن مرا خوانده بود...گفت:دو راه بیشتر که نداری...یا بمون ..یا برو...میل خودته عزیزم...من با شنیدن صدای او برگشتم...وگفتم..لطف کن منو عزیزم خطاب نکن...من میرم مشکلی نیست...و بعد در را بستم و راه افتادم...از عاقبت کاری که کردم خبر نداشتم....باران شدت گرفته بود....وباد شدیدی می وزید که سرعتم را کند می کرد تمام لباس هایم خیس خیس شده بودند...راه گویی تمامی نداشت...دیگر مطمئن شدم که راه را گم کرده ام...بی هدف راه می رفتم...نمی دانستم چه کنم...تا اینکه بیهوش کنار جاده بر زمین افتادم....وقتی چشم باز کردم خود را در کلبه ای که از آن خارج شده بودم دیدم...صبح زود بود...پیرمرد ...روی زمین خوابیده بود...مرد جوان نیز کنار تخت به خواب رفته بود طوری که اگر حرکت می کردم بیدار می شد...تا اینکه..
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 6 ساعت و 39 دقيقه قبلمرد جوان بیدار شد...و من شگفت زده او را نگاه کردم...هیچ چیز یادم نمیومد... گفتم اینجا چ خبره؟اصلا من چرا اینجام دوباره؟چرا منو ول نمیکنین؟او با خون سردی کامل و در حالی ک کنارم نشسته گفت:تو دیشب...
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 6 ساعت و 31 دقيقه قبلتو دیشب که از اینجا خارج شدی ...مهلت ندادی که من راهو نشونت بدم و من هم دنبالت دویدم ولی تو تاریکی شب گم شده بودی مطمئن بودم که راهو اشتباه میری...به همین دلیل گذاشتم تا صبح بیام دنبالت که تورو روی زمین بیهوش پیدا کردم..تنت داغ داغ شده بود..مشخص بود که تب کردی منم که جایی ندارم به جز اینجا پس بازم اوردمت اینجا...وقتی دقت کردم خودرا در لباس بلند و سیاه او یافتم...راست می گفت به شدت سرما خورده بودم..موهایم هنوز هم خشک نشده بود...گفتم:اصلاً تو کی هستس؟اسمت چیه چرا اینجا زندگی می کنی؟..او در جواب گفت:
15 سال و 4 ماه و 11 روز و 6 ساعت و 26 دقيقه قبل