حمید ش.
کلا طرف «نمیخواد» که بفهمه. حالا بخوادم نمیتونهآ؛ امّا در مقابل فهمیدن مقاومت میکنه. ((:
حمید ش.
شاعر میفرماد: «ما ز یاران چشم یاری داشتیم».حتّی داریم. در ادامه میفهمه که زرشک آقاجان. زرشک.
حمید ش.
همشهریداستان؛ شمارهی آذر؛ جملهی روی جلد؛ چقدر خوب گفت: «سنگ هم میخواهد همیشه و همیشه به سنگ بودنش ادامه دهد».
حمید ش.
حیف است چُنین روی نگارین که بپوشی.
حمید ش.
اینقدر به رسم و رسومات پایبندن که انگاری وحی شده اگه کاراتون رو با رسم و رسوماتش انجام ندید؛ اَبتر اند.
حمید ش.
بعد مثن رو صفحهی اوّل کتابی که خریدهبودی، تاریخ بزنی. بعد اون روز نتونی بش تحویل بدی. یا چه میدونم ازت نگیره. کلّا فردا پسفرداش وقتی به اون تاریخ نگاه کنی حس بدی خواهی داشت.
حمید ش.
آبجیم میگه: «اَدل و محسنچاوشی بههم خیلی میآن».
حمید ش.
یه تقسیمبندیای دارم تو ذهنم؛ که بر طبق اون آدما 3دستهن. دستهی اول چهرهشون بزرگتر از سنّشونه و عقلشون کوچیکتر؛ دستهی دوّم آدمایی که عقلشون بزرگتر از سنّشونه و چهرهشون کوچیکتر؛ یهدسته هم فیتن دیگه. :د
حمید ش.
و منی که دوساعت دیگه فاینال زبان دارم و پای کامپیوترم. دِهِه.
حمید ش.
ببین احاطهکردهاست «عدد» فکر خلق را... .