حمید ش.
ولی خب هندسه هرچیهم که باشه؛ از دینُ زندگی بهتره. اوهوم.
حمید ش.
هندسه که Over Head شد؛ چه یه وجب چه n وجب.
حمید ش.
اینایی که میگن هندسه شیرینه. اینا عمّه ندارن.
حمید ش.
عجبآ. دیروز که کلا بارون اومد، الان هم داره میآد. هوای شاخیه. دوسش دارم. :ط
حمید ش.
از همون روز اوّل که اینجا عضو شدم چندماه پیش، حسّ خوبی نداشتم نسبت به این «دوستیاب» بالایِ کاربرای آنلاین. حالا کاربریش هرچی میخواد باشه؛ باشه.
حمید ش.
تو آموزشگاه یه معلّم زبانی هم داشتیم، این وقتی میگفت «C'mon» موهای تنم سیخ میشد! ((:
حمید ش.
یکی از دوستام چند دیقه پیش یهچیزی رو گفت که خیلی دوسش داشتم. خیلی: «من نقاشی رو دوست داشتم، دوست دارم. ولی نتونستم برم به کلاس آقای فلان و نتونستم مداد رنگی ِ بهمان بخرم چون گرون بود. من عکاسی رو دوست داشتم و دوست دارم اما نمیتونیم دوربین بخریم چون گرون هست. من موسیقی رو دوست داشتم و دارم اما نتونستم و نخواهم توانست برم کلاس و یا کلاس هم نه، وسیلهی موسیقی بخرم چون گرون هست. و کلی استعداد و علاقهی دیگهای که نه رشد کرد نه رشد خواهد کرد، خب فرق من با اونیکه این علاقهها و استعدادها رو داشت و رفت و موفق شد اینه که اون پول داشت، و من پول نداشتم. همین.»
حمید ش.
یکی از عادتای بدی که دارم، اینه که یهو کلید میکنم به یه موزیک. مثن ممکنه چند وقت فقط همونو گوش بدم. اینجور موزیکا کمن. مثن «مترو» چاوشی. یا مثن «این حقّم نیست» خواجهامیری. یا حتی «Here For You» کریسدیبرگ و «Louboutins» لوپز حتّی! :د
حمید ش.
همیشه دوست داشتم عکّاس باشم، نه به صِرف اینکه عکاسی رو خیلی دوست دارم؛ بهخاطر اینکه دوست ندارم تو عکسها باشم.
حمید ش.
من روزی رو که استفاده از «نیمفاصله» رایج بشه؛ عید اعلام میکنم.
حمید ش.
اینکه آدم برگرده و پستهای قبلیش رو ببینه و خندهش بگیره. اینکه در معنای وسیعتر؛ به رفتارهای گذشتهش بخنده و حتی با خودش بگه «عجب خری بودمآ»؛ اینکه ازین جور چیزا. این نشونهی بزرگ شدنه. البته یهچیهمهسّا! اینکه اینا دلیلی نمیشه فردا به رفتارای امروزمون نخندیم. این داستان ادامه داره؛ تا کمال.
حمید ش.
گاهی آدم نیاز داره درد و دل کنه. درد و دل درست و حسابیآ. نه از این کشکیهاش. بعد بیشتر از اینکه به خود درد و دل کردن نیاز داشته باشه، بهاین نیاز داره که روحیه بگیره. امید بگیره. هیچی دیگه، این میشه که میشینه با یه آدم غیرمنطقی درد و دل میکنه، نه یه آدم منطقی. فرار از منطقی بودن مثن. چون تو منطقی بودن امیدی نیست. نکاشتن که.
یه همچین چیزی.
13 سال و 9 ماه و 21 روز و 8 ساعت و 24 دقيقه قبل