ما چون دو دریچه روبروی هم / آگاه ز هر بگو مگوی هم / هر روز سلام و پرسش و خنده / هر روز قراره روز آینده / اکنون دل من شکسته و خسته ست / زیرا یکی از دریچه ها بسته ست .
با تو غریبه ام با تمام آشنایی..... بعد از این همه محبت بدتر از غریبه هایی...... بعد از این سایه به سایه بین ما سایه می افته...... قصه مون سرزبون درو همسایه می افته..... دیگر تصویری ندارم از تو باورم از تو...... من كه از خودم گذشتم می تونم بگذزم از تو......
گاهی باید بی رحم باشی با خود خودت ... باید دست دلت را بگیری ٬ کنج خلوتی را پیدا کنی خیره شوی در چشمان دلت و بدون هیچ مقدمه و حاشیه ای برایش بازگو کنی تمام آنچه را که خوب می داند اما نمی خواهد و یا شاید نمی تواند باور کند ... باید بی رحمانه تمام بغض کردن هایش را ضجه زدن هایش را نادیده بگیری و باز هم بگویی ... آنقدر بگویی تا باور کند تمام آنچه را که نمی خواست و یا شاید نمی توانست باور کند تا به امروز....
واااای چه خووووب. خسته نباشی. مثله منی تو هم . منم تازه امروز ظهر تمومش کردم
14 سال و 8 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 39 دقيقه قبل