طنیـــــــــــن
هملت امروز: بودن بدون بودن ، یا در عین باشندگی نبودن .
طنیـــــــــــن
چشمانم را باز میکنم .... تو نیستی ! چشمانم را میبندم .... حتی آنجا هم نیستی ! و این یعنی : -نبودِ مطلق !
طنیـــــــــــن
می شتابند از پی هم بی شکیب ... روزها و هفته ها و ماه ها ... چشم تو در انتظار نامه ای ... خیره می ماند به چشم راه ها !
طنیـــــــــــن
و آن قدر مُرده ام ... که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ... ثابت نمی کند !
طنیـــــــــــن
وقت هایم ... فرصت های زندگیم ... . . . . . . . . . . . . ..... همه به تاراج رفت !!!
طنیـــــــــــن
شب ، تمام صدا ها را می جود، جز: ـ صدای دندان هایش .........
طنیـــــــــــن
و شکستم ... و دویدم ... و فتادم !!!!
طنیـــــــــــن
باز هم اعتراف ... کودک من حرف ها دارد .... کودک من کودکیش را نسرود ! هنوز هم یادم است ؛ لحظه را ... که قلبم را بالا آوردم ... تنم بی جان شد .... و آن وقت کودکیم مُرد !
طنیـــــــــــن
این دلهره بی تو بودن ... تو را ، بی من می کند ... عاقبت !
طنیـــــــــــن
کاش شبی، روزی، جایی ... بر لبان تو تکرار می شد : -" نام" من !
طنیـــــــــــن
- او پرچمش را بالا گرفت - تا مجبور نباشد ببیندش .
طنیـــــــــــن
مثل هوا ... از من عبور میکنی ... - مثل سیگار - خاکستر میشوم . . . !
استانیسلاو یرژی لتس
14 سال و 1 ماه و 15 روز و 4 ساعت و 29 دقيقه قبل