طنیـــــــــــن
اگر آمدم .... و سرت داد زدم ..... به دل نگیر ... بدان دلم برایت تنگ بود که آمدم !
طنیـــــــــــن
می دانی ... من مرده ام .... !! و چه هنرمندانه می خندم ، نفس می کشم ، راه می روم ، می دوم ، زندگی می کنم ... و کسی نمی داند .... !
طنیـــــــــــن
دمها را بیندازید دور، قبل از اینکه دورتان بیندازند، هرچند که تکه ای از شما را با خود ببرند.... بعد بنشینید از بالای سر جنازه تان دنیارا تماشا کنید....... " بعضی از آدمها، قلب شما هستند .... ! "
طنیـــــــــــن
کسی دیوار های روح را با ناخن های شکسته می خراشاند ............ یا شاید ... دلتنگی هایش را با ذره ذره ی وجودش روی دیوار نقاشی میکند .... ! نمی دانم !
طنیـــــــــــن
قرار است در اتاقم زلزله ای با قدرت هشت ریشتر بیاید ... ! فردای دیروز ... تنها در اتاقم نشسته ام ، تمام شعرها یم را سوزانده ام ... و دارم آخرین شعرم را برای آتش زدن می نویسم ............................................
طنیـــــــــــن
و رفت تا لب هیچ ... و پشت حوصله ی نور ها دراز کشید . و هیچ فکر نکرد ، که ما میان تلفظ پریشانی درها ، برای خوردن یک سیب ! چقدر "تنها" ماندیم .................
طنیـــــــــــن
حرف هایم را الک میکنم ....... باشَد ! مزخرفاتم اینبار برای خودم ......... برگرد که فقط اشک هایم باقی ماند .................!
طنیـــــــــــن
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ............ شدم آن عاشق دیوانه که بودم ! "فریدون مشیری"