دوس دارم بغلت کنم ..
مث یک لاک پشت که از فرط دلتنگی همیشه خودش ُ توی آغوش داشت ..
تو منم نباشی من بدون تو ام ..
میخوام برم تو لاکت ..
خیره شم تو چشات ..
توی سیاهی چشات از فرط دلتنگی بمیرم ..
تو همون گنجه خونه مادربزرگی ..
همون صندوقجه سر بسته ..
که واسه باز کردنش تب میکردم ..
واسه دیدنش خودم ُ خلوت میکردم ..
تو هم کمی واسه من بی تاب شو ..
بهم تجاوز کن ..
با نگاهت ..
وقتی نگاهم نگاهت ُ میخوره ..
مست میکنم ..
اونقد که همیشه به سایه خودم میخورم ..
من سیاه ندیده مسخ میشم ..
گیج میشم ..
زمان ُ از یاد میبرم ..
و از پر پر شدن واژها بی خبر میشم ..
تو فقط کمی باش ..
تو آغوشم ..
توی دستام ..
باش مهربونم ..