مرد رهگذر
طوفان یادت، طومار لحظه هایم را در هم پیچیده.. بیا و مرا به خلوت مستی ببر.. بیا که پیاله ها بی قرارند...
مرد رهگذر
چه آسان این گونه خسته ام می کنی سخت! ...
مرد رهگذر
مردم شریفی (!) که می ایستن دعوای دو هموطن شریف (!) دیگه رو تماشا می کنن ...
مرد رهگذر
... مادر بر لب نرده طوری نشسته بود که هر لحظه احتمال می رفت از پشت بیفتد، یا باد بیندازدش. گفت: «از مدرسه که برمیگردی یکراست می روی بالا. می گویی درس می خوانم. اما من می دانم که تو کتاب غیر درسی هم می خوانی. خوب، می توانی کمکی هم به پدر بکنی.» .. اما آیدین بی توجه به این حرف ها، همیشه کتاب شعری در دست داشت و شعرهای زیادی از بر بود، گفت: «این خانه را بر زیستن ایمن نمی بینم!» و خندید و مادر را به خنده واداشت ... (سمفونی مردگان)
مرد رهگذر
Hey you out there in the cold .. Getting lonely getting old .. Can you hear me?! (Pink Floyd)i
مرد رهگذر
دست رو دلم بذار! .. امشب افسار بی قراری گسیخته! ...
مرد رهگذر
از وقتی چشامو باز کردم، خواب بودم! ...
مرد رهگذر
«کار»ت با آب باشه و مجبور باشی با آب کار کنی، «اگزما» هم بگیری!