مرد رهگذر
صورت خود را به ویترین خیال چسبانده ام .. غرق تماشای تو .. غرق حسرت .. غرق حاشای تو! .. این بار انگار، از ژان وال ژان هم کاری ساخته نیست! .. جز زمزمۀ زیر لب درد من از آن دور! ...
مرد رهگذر
خشکیده روی گونه ام... اشکی که هرگز نچکید...
مرد رهگذر
وقتایی که «عقاب تیزپز دشت های استغنا» متاسفانه «اسیر پنجۀ تقدیر می شود»! ...
مرد رهگذر
رد سوزن عُرف روی لب های دوخته ام: «هر لحظه با توام!» ...
مرد رهگذر
لعنت به تو .. عزیز دلم! ...
مرد رهگذر
نوک انگشتام سوخت .. بس که سوز دلمو تا نزدیک کیبورد آوردم .. و تایپ نکرده برگردوندم! ...
مرد رهگذر
می خواهمت از ته دل .. که چنین شتابان می گریزم .. از تو! ...
مرد رهگذر

13 سال و 1 ماه و 20 روز و 7 ساعت و 56 دقيقه قبلیه دوست داشتم همیشه یهش میگفتم روز تولدت با روز تولد صدام-هیتلر-بوش-یزیدو.......تو یه روزه -نمیدونی چه واکنشی نشون میداد

13 سال و 1 ماه و 20 روز و 7 ساعت و 27 دقيقه قبل