abisefid(امیر)
بعضی وقتا آدما الماسی تو دستشون دارن، بعد چشمشون به یه گردو می افته، دولا می شن تا گردو رو بردارن، الماسه می افته تو شیب زمین، قل می خوره و تو عمق چاهی فرو می ره. می دونی چی می مونه؟ یه آدمو، یه دهن باز، یه گردوی پوک و یه دنیا حسرت...
abisefid(امیر)
امروز آرزویم این بود صبح باصدای زنگ در بیدار شوم پستچی باشد برایم با پست سفارشی بسته ای رسیده باشد کاغذ را امضا کنم و بسته بزرگ را تحویل بگیرم در را ببندم و بسته را باز کنم تو در آن باشی...
abisefid(امیر)
سیرم – از دیدارتان سیرم – نمك نشناس ها خسته ام كردید، برگردید این نسناس ها دستتان رو شد، چه می خواهید دیگر؟ بس کنید شرمتان کو؟ دست بردارید از عباس ها بوی کوفه - بوی گنداب خیانت - می دهید گرچه می گویید از عطر بلیغ یاس ها چشم هاتان آبیار آبروی رفته نیست می شناسم اشک را از این بدل الماس ها کاسبان ورشکسته! فکر نقش تازه اید؟ از فورش واژه ها در پوشش احساس ها؟ در تنور شهرت خود نان شهوت می پزید از لب گندم شنیدم، گفت:وای از داس ها! در مدار صفر می گردید - حتی زیر صفر - با چه می سنجید خود را؟ با همین مقیاس ها؟ ذهن های کرم خورده! از زبان بازی چه سود؟ شعر هم مال شما ... ای دلخوشان لاس ها!
abisefid(امیر)
هــــر روز می گـــــذرد... و تـ ـ ـو آنقــــــــدر نیستــــــی... کـــه خیـــــــــال می کنــــــــــم ... حتــــــی اگـــــــر روی انگشتــــــ پاهایــــم بایستــــــم ... دستــــــم به دلتـــــــ نمی رســـــــد...
abisefid(امیر)
منـــ از تمامــِ دنیا فقط آن دایرهـ ے مشکے چشمانـــ تو را میخواهمـــ ، وقتے کهـ در شفافیتشــ ، بازتابـــ عکســـ خودمـــ را میبینمـــ ...
abisefid(امیر)
نه تو میمانی.. نه اندوه..ونه هیچ یک از مردم این آبادی.. به حباب نگران لب یک رود قسم.. غصه هم میگذرد..آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند.. لحظه ها عریانند..به تن لحظه ی خود، جامه ی اندوه مپوشان هرگز...
abisefid(امیر)
دست ها بالا بود هر کس سهم خودش را طلبید سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود سهم من چیست مگر یک پاسخ پاسخ یک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند.........