abisefid(امیر)
آدمیزاد.... غرورش را خیلی دوست دارد، اگر داشته باشد، آن را از او نگیرید... حتی به امانت نبرید... ضربه ای هم نزنیدش، چه رسد به شکستن یا له کردن! آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست می دارد؛ حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر دوستت دارد! و این را بفهم آدمیزاد
abisefid(امیر)
فراموش شده ام ... و مثل سیب های باغ تنها زمانی مرا به یاد می آوری که دستی غریب برای چیدنم بلند شده باشد ..
abisefid(امیر)
سدهای پی در پی میان عشق من و تو سرانجام به شاهراهی باز خواهد شد و آن گاه تنگ در آغوش خواهیم گرفت ثانیه های بودن را! میخواهم ساده اعتراف كنم میخواهم ســـــــاده فــــــــــریاد بزنم دلم میخواهد ذره ذره ی وجود سرتا پا آرامشت را در بلندای لحظه های خسته از دلتنگی ام هجی كنم ساده میگویم گوش كن...!!! ...ع...ا...ش...ق...م...! نگاه كن...!!! آنچه را كه در سادگی نگاهم پیداست نیازی به انكار نیست...!!!
abisefid(امیر)
چـــــه کـنـــــم دستـــــــــ خودم نیستــــــــــ کـــــــه عـــــــاشق شــــده ام روز و شبـــــــــــ محـــــو تمـــاشـــاـے شقـایق شـــده ام دیـگـــر از عقـــربــــــه و ثـــــانیـه ها بــیـــــــــــــزارم چــــــــه کـنــــم مضحـکــــه ـے چـــــشم دقـــــایــق شــده ام
abisefid(امیر)
چند روزی هست حالم دیدنیست /حال من از این و آن پرسیدنیست/ گاه بر روی زمین زل می زنم /گاه بر حافظ تفأل می زنم /حافظ دیوانه حالم را گرفت /یک غزل آمد که حالم را گرفت /ما ز یاران چشم یاری داشتیم /خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
abisefid(امیر)
شب قد کشیده زیر بلندای چادرت هی می نویسمش که تمامش کنم ولی... از من بزرگ تر شده تصویر آینه دردی نشسته خیره به من روی صندلی...
abisefid(امیر)
فکـ♣ـر می کــ♣ردم در قلــ♣ـب تــ ـــ ♣ـــو محکومم به حبــ♣ـس ابد!! به یکبــ♣ـاره جــا خــوردم ... وقـــتی زندان بان برســ♣ـرم فریاد زد: هــ♣ـی.. تــو آزادیــ♣ـــ! و صـــ♣ـدای گامهای غریبهـــ ای که به سلـ♣ــول من می آمـــد ...!
abisefid(امیر)
یقین دارم تو هم من را تجسم می کنی گاهی/ به خلوت با خیال من تکلم می کنی گاهی/ هر آن لحظه که پیدا می شوی از دور مثل من/ به ناگه دست و پای خویش را گم می کنی گاهی
abisefid(امیر)
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.. جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟ افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود...!
abisefid(امیر)
توراحس میکنم هردم... که با چشمان زیبایت مرا دیوانه ام کردی... من از شوق تماشایت... نگاه از تو نمیگیرم.... تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار.... ولی...افسوس...این رویاست.... تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم.... تو با من مهربان بودی... واین رویا چه زیبا بود.... ولی.... افسوس.... که رویا بود....