abisefid(امیر)
می دانی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است ... ... و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت ... ... ... باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی ... در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند ... آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند
abisefid(امیر)
هـرکه می خواهی بـــاش این عادت مشترک انسانهاست تو نیز روزی ساعتی لحظه ای احساس خواهی کـرد که هیچکس دوستت نـدارد...
abisefid(امیر)
شب قد کشیده زیر بلندای چادرت هی می نویسمش که تمامش کنم ولی... از من بزرگ تر شده تصویر آینه دردی نشسته خیره به من روی صندلی...
abisefid(امیر)
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.. جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟ افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود...!
abisefid(امیر)
به من نگو چه کنم با من باش و ببین چه میکنم به من نگو چه بگویم با من باش و بشنو چه میگویم آن گاه میبینی که قلب من میان دستان گرم توست و عاشقانه میتپد همان گونه که تو میخواستی . . .
abisefid(امیر)
خیلی سخته که عشقت رو با کسِ دیگه ای ببینی ، بعد بهش اس ام اس بدی: کجایی ؟؟!! بگه : تو قلبتم ..!
abisefid(امیر)
♥ღ (دکتر شریعتی)بی خودی پرسه زدیم؛ صبحمان شب بشود؛ بی خودی حرص زدیم؛ سهممان کم نشود؛ ما خدارا با خود سر دعوا بردیم؛ وقسم ها خوردیم؛ ما به هم بد کردیم؛ ما به هم بد گفتیم؛ ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم؛ وچقدر حظ بردیم؛ که زرنگی کردیم؛ روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم؛ از شما می پرسم ؛ ما که را گول زدیم؟؟؟؟؟ ღ♥
abisefid(امیر)
هــــر روز می گـــــذرد... و تـ ـ ـو آنقــــــــدر نیستــــــی... کـــه خیـــــــــال می کنــــــــــم ... حتــــــی اگـــــــر روی انگشتــــــ پاهایــــم بایستــــــم ... دستــــــم به دلتـــــــ نمی رســـــــد...
abisefid(امیر)
منـــ از تمامــِ دنیا فقط آن دایرهـ ے مشکے چشمانـــ تو را میخواهمـــ ، وقتے کهـ در شفافیتشــ ، بازتابـــ عکســـ خودمـــ را میبینمـــ ...
abisefid(امیر)
نه تو میمانی.. نه اندوه..ونه هیچ یک از مردم این آبادی.. به حباب نگران لب یک رود قسم.. غصه هم میگذرد..آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند.. لحظه ها عریانند..به تن لحظه ی خود، جامه ی اندوه مپوشان هرگز...
abisefid(امیر)
تمام خنده هایم را ... نذر کرده ام که گریه ام نگیرد... اما شبها.. وای از شبها...! هوای آغوشت دیوانه ام میکند... و من در اشک غرق می شوم...!
abisefid(امیر)
گاهی دلت میخواد همه ی بغض هات از نگاهت خونده بشن میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا یه جمله ای مثل : چیزی شده؟؟!! اونجاست که بغضت رو با یک لیوان سکوت سر میکشی و با یه لبخند سرد میگی : "نه! هیچی!!!"