آدم باید کسی را داشته باشد در همین نزدیکها که هر وقت این چنین بی تاب و بی واژه شد به او پناه ببرد، باید کسی باشد که بدانی واژه هایت را می فهمد ، بی تابیت را می خواند، آدم باید کسی را داشته باشد که وقتی این چنین آشفته و بی قرار شد همه ی کلافگی هایش را بریزد در دستهایش و بدون هیچ سوال و جوابی پناه ببرد، پناه ببرد به دستهایش و آغوشش و شوقی که در نگاهش هست.. آدم باید کسی را داشته باشد که بغض هایش را فرو نخورد جلوی آن، رها کند اشکهایش را و با حالتی بگوید آمده ام بغض هایم، کلافگی هایم، بی قراری هایم را بریزم در دستهایت . آدم باید کسی را داشته باشد
هـر وقت کم می آورم می گویم اصـلا مــهـم نیست! اما تو که می دانی نـبودنت چقدر مهم است... دیده ای شیشه هـای اتومبــیل را وقـتی ضربه ای می خورند و مــی شکنند ! ؟ دیده ای شیشه خرد می شود ولی از هـم نمی پاشـد ! ؟ ایـن روزهـا همان شیشه ام ؛ خـرد و تـکـه تـکــه ، از هـم نمی پاشم... ولی شکـستـه ام ... باور کن!!!!
دوستی که به من توجه نمیکنی...!! هی روتو میکنی اونورو نگاه میکنی...!! آره تو...!! خود تو...!! چقدر پدال دوچرخه دو نفره دوستیمون سفت شده...!! حالا...!! یا من خسته شدم...!! یا شیب زیاد شده ...!! یا شایدم تو دیگه رکاب نمیزنی...!! مژگان رکاب زن...!! 90.10.25
مي خانه يا کافه ؟ تلخي ِقهوه را ترجيح مي دهي يا سياه مستي ِشراب را ؟ تلخ و سياه ...تلخ مثل طعم اين روزهايم ..سياه مثل رنگ ِ چشمان او! نترس! عقوبتش پاي من ... من که اين جا مي سوزم ...بگذار آنجا هم آتش بگيرم ...آب از سرم گذشته … بگذريم !
اینجا کشتزار ِ اندیشه ی من است .... واژه می کارم با امید به باروری ِانسانیت در این فصل ِ فریادهای کاغذی ... سکوت را دوست دارم و اندیشه ام را در سطرهای بارانی خط خطی می کنم ...چشاتو باز کن ... دوستي رسم و رسومي داره ... اين بار ديگه نپرس رسم و رسوم يعني چي فقط چشاتو باز کن و بخند ... بخند .... بخند .... بخند خانمي ... من دارم با گريه مي نويسم اين چند خط ِ آخرو ولي تو ... ... بخند !
امروز دلم واسه داشتنت پر که نه پرپر مي زد ... واسه بودنت... داشتنت... بغلت... اينکه سرمو بذارم روي شونه ات و دستاتو فرو کني لاي موهام بعد سرمو بگيري لاي دستات و بگي : مال ِ خودمي ! بعد ببيني که چه جوري ...با همين دو سه کلوم حرف ِ تو آروم مي شه و خوابش مي بره ... امروز دلم خيلي امنيت ِ تو رو خواست ... خيلي ...
هوای سرد ِ دی ماه و تنهایی ....بارانی ام بی اعتبار تر از آن است که دل بزنیم به دریا و نیمکت ِ دنجی از وسعت ِ بی مضایقه ی پارک ،پذیرایی سکوت و بغض مان باشد ...ما باشیم و شب باشد و سکوت اگر بود و فنجانی نسکافه و بغضی غریب و شانه ای رفیق ...