من در کافه دلم نشسته ام و بهترینم را دوره می کنم و میدانم صندلی روبرویم همیشه یک نفر حضور دارد یک نفر که تقویم زندگی با او هر تاریخش سپید است. من همیشه 2 قهوه سفارش می دهم
در یک زندگی , در یک بودن زندگی را به دست مرگ بخشیده ام آه در دلم به سکوت نشسته وفریادم زیر شلاق سایه ها شکسته کویر بی تاب تنم در تمنای دستان تو میسوزد با من بمان حتی به اندازه یک لحظه
منرا به گردنت بیاویز با دستهایت بی وقفه دیوانه وار به موهایم دست بکش دغدغه بیخوابی دیشبت را بارها وبارها برایم تکرار کن منرا از خود بدان با من غریبه اما همیشگی بمان
در انتهای خطوط سرد پیشانی پس از اینهمه سال اینهمه باران که بارید و داغ شبنم ها را تازه کرد بارید وبغض های مرا فرو خورد پس از اینهمه سال هنوز از یاد نمیبرم شبی که نا خواسته ....با بغضی عظیم گریه سر دادم وانسان شدم کاش تا ابد در گهواره خدا خواب میماندم...حتی اگر دستی مرا تکان نمیداد