خدایا! این شمع، این کتاب ها، این صدف، این شعرها، صداهایی که بی فروغ شدند،... این گردنبند... در این گردنبند دخترکی است که تلخ می خندد با اینکه صورتی ندارد! آن منم یا تو؟ "کاش تو خواننده ی شعرم باشی" تا بدانی که هنوز دلتنگ توام! ساعت ها به جستجوی عکسی از تو بودم اما هیچ... کجایند روزهایی که "من و تو حال تپیدن داشتیم"؟
و تو می دانی طعم اشک های مرا...؟مرا تنها مگذار با این سکوتی که در پیش خواهم داشت... من محکوم به سکوتم! من از زبان خویش ناشادم. "مرا پناهم ده٬نگاهم دار٬با لالایی ات بخوابانم...پناهم ده و مرا با خرقه ات بپوشان.....
باد می آید و دست بر زخم های نقش بسته بر این صورت زخمی می کشد. نوازش می کند و در گوشم آوازی می خواند... سبدی از قاصدکان می چینم و به دستانش می دهم تا برساند به آنجایی که باید.
دیوانــــ ـــــــــــــــــــــــــه نمے گوید دوستت دارم؛دیوانــــ ــــــــــــــــــــــه می رود تمام دوست داشتن را به هر جان کندنے جمع می کند، از هر درے مے زند زیر بغل ، مے ریزد پای کسی که قرار نیستـــــــــــــــــــــــــــ بفهمد دوستش دارد...
به ساحل دلت بگو٬ جایی مرا پس زند ٬ که هیچ موجود زنده ای به آنجا راه نداشته باشد ... به جز لاشخورهایی که استخوان های خوردشده ام را با خود ببرند در ضیافتی تاریک ..
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او کرد نگاه!
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره یک عاشق
و لب و دندان
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
"او یقینا پی معشوق خودش می آید! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
"مطمئنا که پشیمان شده برمی گردد! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!
manam haminu migam,age garare ganoni bashe bara hame bayad bashe
be har hal man manzoram to nabodi ,fagat khastam bedonam che aksayi mored daran va che aksayi nadaran
چـشــمانـــم می بارنـــد ، می ســـوزنــــد دلــــم می گیـــرد ، می شکنــــد دستـــانــَم می لــرزنـــد ، بـــدنــَـم سـَـــرد می شـــود .... لـــرزه ای کـــ ه بــَـر انــدام منـــ می افتـــد دلیلشـــ او نیستــــ دلیلشـــ منـــ استــــ مَـنــ و دیـــ ــوانگی هــایــــم خـطــاهــایـــم ، احساســاتــَـــم