✔ عـلـ[بابا]ــی
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد / نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد / عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی / که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از کعبه رهیست تا به مقصد پیوست ... وز جانب میخانه رهی دیگر هست ... اما ره میخانه ز آبادانی ... راهیست که کاسه میرود دست بدست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اینقدر خیالهای بیهوده نباف / ماییم و دو خط رباعی و یک دل صاف / در آیینه ی دلم به جز عکس تو نیست / شک داری اگر ... بیا دلم را بشکاف ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزگار چون گرگ پیری پر بلاست / طعمه اش واماندگان از گله هاست / دوری از یاران مکن ای باوفا / گرگ دوران در کف این لحظه هاست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دچار تا نشوی ... عشق را نمی فهمی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گرچه راه قیامت پر خطر است ... اما جدایی ز دوستان قیامتی دگر است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق تو بکشت عالم و عامی را ... زلف تو برانداخت نکونامی را ... چشم سیه مست تو بیرون آورد ... از صومعه بایزید بسطامی را ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 10 ساعت و 45 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن