✔ عـلـ[بابا]ــی
آن آتش سوزنده که عشقش لقبست ... در پیکر کفر و دین چو سوزنده تبست ... ایمان دگر و کیش محبت دگرست ... پیغمبر عشق نه عجم نه عربست ... ! » ابوسعید ابوالخیر »
✔ عـلـ[بابا]ــی
عصیان خلایق ارچه صحرا صحراست ... در پیش عنایت تو یک برگ گیاست ... هرچند گناه ماست کشتی کشتی ... غم نیست که رحمت تو دریا دریاست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا کجا باید سفر کرد تا کجا باید دوید / از کجا باید گذر کرد تا به قلب مهربانی ها رسید ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آب جگرم به آتش غم برخاست ... سوز جگرم فزود تا صبر بکاست ... هرچند جگر به صبر میماند راست ... صبر از جگر سوخته چون شاید خواست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم / عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر مردن سزای عاشقان است ... برای مردنم هر شب دعا کن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوزخ شرری ز آتش سینهٔ ماست ... جنت اثری زین دل گنجینهٔ ماست ... فارغ ز بهشت و دوزخ ای دل خوش باش ... با درد و غمش که یار دیرینهٔ ماست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم ... ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گردون کمری ز عمر فرسودهٔ ماست ... دریا اثری ز اشک آلودهٔ ماست ... دوزخ شرری ز رنج بیهودهٔ ماست ... فردوس دمی ز وقت آسودهٔ ماست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چو گل های شقایق داغدارم / بیا پروانه شو بنشین کنارم / بزن مرهم به زخم قلبم ای دوست / که خنجر خورده ی این روزگارم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 10 ساعت و 45 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن