✔ عـلـ[بابا]ــی
راه تردید مسیر گذر عاشق نیست ... چه کنم با چه کنمهای دل بی هدفم؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یادمان باشد ... با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنیم ... اندازه گیری می شویم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
كسي در انتظار او نبود ... دلي براي او نمي تپيد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آدم به زمین آمد ، این حادثه رویا نیست ... این فرصت بی تکرار عشق است ، معما نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دی دیده به دل گفت که چرا پر خونی؟ ... ز آن سلسله زلف چرا مجنونی؟ ... من دیدهام از برای او پر خونم ... آخر تو ندیدهای، چرا پر خونی؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آلودهٔ دنیا جگرش ریش ترست ... آسودهترست هر که درویش ترست ... هر خر که برو زنگی و زنجیری هست ... چون به نگری بار برو بیش ترست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو هم ای بخت، ملامتگر ما باش، ولی ... سرزنش کردن ما سنگدلی میخواهد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بیماری شمع بین و آن مردن او ... تب دارد و میرود عرق از تن او ... بر شمع دلم سوخت که در بیماری ... کس بر سر او نیست به جز دشمن او ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای عشق، چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم؟ ... در سادهترین شکلی و پیچیدهترینی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم ... سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدم ... ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم . » موج ز خود رفته ای ، تیز خرامید و گفت : « هستم اگر می روم گرنروم نیستم . » (( محمد اقبال لاهوری ))
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 13 ساعت و 53 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن