✔ عـلـ[بابا]ــی
در خلوت شب ز حــق صـدا می آید / از عطر سحر بوی خدا می آید ... با گوش دگر شنو به غوغای سکوت / کز مرغ شب ، آواز دعا می آید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آمد قدح روزه , بشکست قدح ها را ... تا منکر این عشرت , بی باده طرب بیند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزه هنگام سوال است و دعا / پر زدن با بال همت تا خدا / شهر یکرنگی و بی آلایشی / ماه تقصیر و گنه فرسایشی / عاشقان معشوق خود پیدا کنند / تا سحر در گوش او نجوا کنند / درد خود گویند با درمان خویش / با طبیب و یا انیس جان خویش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ماه رمضان شد، مى و میخانه بر افتاد / عشق و طرب و باده، به وقت سحر افتاد / افطار به مى کرد برم پیر خرابات / گفتم که تو را روزه، به برگ و ثمر افتاد / با باده، وضو گیر که در مذهب رندان / در حضرت حق این عملت بارور افتاد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
قسم تو اگر مراد گر حرمان است ... حظ تو اگر درد و اگر درمان است ... از گردش آسمان بباید دانست ... کونیز بحال خویش سرگردان است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در مُلک دل همیشه امیر است چشم تو ... در خانقاه، مرشد و پیر است چشم تو ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گر زانکه بدین شاهدی و شیرینی ... در خود نگری، بروز من بنشینی ... منگر به جمال خویشتن، ور نگری ... در آینه، هر چه بینی از خود بینی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میگفت عماد کاشی از نادانی ... کامسال گرانی بود از بی نانی ... تا بود وجود او گران بود همه ... چون مرد کنون هست بدین ارزانی ... ! » سلمان ساوجی »
✔ عـلـ[بابا]ــی
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ... یادگاری که در این گنبد دوار بماند ... همراهان ... یا حق !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای دیده پی بلای دل میپوئی ... در آب بلای دل، بلا میجوئی ... خواهی که به اشک دیده دل پاک کنی ... سودت ندهد که خون به خون میشوئی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چنان در قید مهرت پایبندم ... که گویی آهوی سردر کمندم // گهی بر درد بی درمان بگریم ... گهی برحال بی سامان بخندم // نه مجنونم که دل بردارم از دوست ... مده گر عاقلی بیهوده پندم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 13 ساعت و 53 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن