✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
زهره
آن شب که سفر کردی شد شام غریبانم ...در خانه چشمانت من یک شبه مهمانم ...تو آیه امیدی تو جنس گل و نوری ...من از تو نشان دارم اما تو ز من دوری ...من با غزل چشمت تا اوج خدا رفتم ...با یاد نگاه تو سرسبز و رها رفتم ...یک دشت شقایق را از داغ دلم چیدم ...من لحظه بودن را در چشم تو می دیدم.... بر دیده من بنشین من تشنه مهتابم ......
✔ عـلـ[بابا]ــی
کجا بودم ای عشق؟ چرا چتر بر سر گرفتم؟ چرا ریشه های عطشناک احساس خود را به باران نگفتم؟ چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا عاشقان به بوی نسيمش دهند جان / بگشود نافهای و درِ آرزو ببست / شيدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو / ابرو نمود و جلوهگری کرد و رو ببست / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار، خوار / در ره عشق تو اندر کوچه و بازار، زار / در جهان عیشی ندارم بی رخت ای دوست، دوست / جز تو در عالم نخواهم ای بت عیار، یار / ... !
maloo
دلتون بسوزههههههههههههههههههههههه منم الان ازین مخاطبا داشتم......................
✔ عـلـ[بابا]ــی
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود / ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود / یا رب آیینه ی حسن تو چه جوهر دارد / که در او آه مرا قوت تاثیر نبود / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
طاعت از دست نیاید گنهی باید كرد / در دل دوست به هر حیله رهی باید كرد / منظرِ دیده قدمگاهِ گدایان شده است / كاخ دل در خور اورنگ شهی یابد كرد / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 11 ساعت و 49 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن