✔ عـلـ[بابا]ــی
گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن / چون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن / هم نکتهی وحدت را با شاهد یکتا گو / هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش میشد که پریشان تو باشم / یا نباشم یا از آن تو باشم / تو چنان ابر طربناک بباری / من همه تشنهی باران تو باشم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مستي نه از پياله نه از خم شروع شد / از جادة سهشنبه شب قم شروع شد / آيينه خيره شد به من و من به آيينه / آن قدر خيره شد كه تبسم شروع شد / ...!
✔ عـلـ[بابا]ــی
پیش رویت دگران، صورت بر دیوارند / نه چنین صورت و معنی که تو داری، دارند / تا گل روی تو دیدم، همه گلها خارند / تا تو را یار گرفتم، همه خلق اغیارند / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
رستنیها کم نیست، من و تو کم بودیم ... خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرا از جنس باران آفریدند / از آن موجی و بیمار روانی / همان که قطره قطره اشک می ریخت / که تا دریا شود روزی زمانی / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شماره دوم سینما-چشم امروز منتشر شد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بعد از اين بگذار قلب بيقراری بشكند / گل نميرويد، چه غم گر شاخساری بشكند / بايد اين آيينه را برق نگاهی میشكست / پيش از آن ساعت كه از بار غباری بشكند / ... !
زهره
عقل يكدل شده با عشق، فقط ميترسم ....هم به حاشا بكشد هم به تماشا بكشد ...زخمي كينهي من اين تو و اين سينهي من ...من خودم خواستهام كار به اينجا بکشد ...يكي از ما دو نفر كشته به دست دگرياست ...واي اگر كار من و عشق به فردا بكشد...!
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 16 ساعت و 28 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن