✔ عـلـ[بابا]ــی
به خدا که هيچکس را، ثمر آنقدر نباشد ... که به روي «نااميدي» در بسته باز کردن ... ! [شیخ بهایی ☼ نقاشی: اثر زیبای استاد فخرالدین مخبری]
زهره
زیبــــــــــــــا!......
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیری ست که دلدار پیامی نفرستاد / ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد / «حافظ» به ادب باش که واخواست نباشد / گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میخواهمت چنانکه شب خسته خواب را / میجویمت چنانکه لب تشنه آب را / ای خواهشی که خواستنیتر ز پاسخی / با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را / ... ! [قیصر امین پور]
زهره
کسانی که در حال رقص هستند همیشه در نظر کسانی که صدای موسیقی را نمی شنوند !.....دیوانه انگاشته می شوند!
✔ عـلـ[بابا]ــی
يک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت / خانهات آباد کاين ويرانه بوی گل گرفت / از پريشان گويیام ديدی پريشان خاطرم / زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت / ... ! [علی آذرشاهی (آتش)]
✔ عـلـ[بابا]ــی
خنده از لطفت حکایت میکند / ناله از قهرت شکایت میکند / این دو پیغام مخالف در جهان / از یکی دلبر روایت میکند / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حداقل میدانم ؛ اول انسانم بعد هم اندکی شاعر ... ! رسمی معمولیست ،آوردهاند که شِبْلی خود را به بهايی فروخت ، و من در پی ميزان آن بهاء ... خود را به تبسم يک فرشته فروختم ... ! [سید علی صالحی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک اصفهانی دم مرگ و هنگام وصیت ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 17 ساعت و 28 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن