✔ عـلـ[بابا]ــی
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد / بسوختیم در این آرزوی خام و نشد / دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور / بسی شدیم به گدایی بَرِ کرام و نشد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ترسم که اشک در غم ما پردهدر شود / وین راز سر به مهر به عالم سمر شود / گویند سنگ لعل شود در مقام صبر / آری شود ولیک به خون جگر شود / ... !
♛ ᗩ ♆ ᖙ ᗩ ♛(خاله ريزه)
غروب ناراحت بودم ببخشيد ......................همين
✔ عـلـ[بابا]ــی
آری دلم، گلم ... این اشکها ... خون بهای عمر رفته ی من است ... !
yeganeh
مي دانـــــي مــن كيـــستـــم؟ مـــن متــــولـــدبهمنم... میدانـــی دختــــره آبـــآن ماهــــی کیــــست؟ نه به آســــانــي عــاشــق مي شــوم و نــه وقــتـي عـــاشقـــم به راحـــتي از آن فــــارغ مي شوم... پس حتــــي ايـن فكــــر به ذهــنت هم خطـــور نكنـــد كه مي تــواني به آســـاني عشقــت را به من ابــــراز كــني و مـــرا به دست آوري ! و نه وقــتي عاشقــت شــدم مي تواني عشـــق مــــرا پـس بــزنـي ... من متـــولــــــدبهمنم فـــــرمـــانـــرواي احســاســـات... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هست قُقنُس طرفه مرغی دلسِتان / موضع این مرغ در هندوستان / سخت منقاری عجب دارد دراز / همچو نی در وی بسی سوراخِ باز/ قُرب صد سوراخ در منقاراوست / نیست جفتش، طاق بودن کار اوست / ... ! [حکایت مرگ ققنوس - منطق الطیر عطار نیشابوری]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 6 ساعت و 22 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن