دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
این همه غربت تلخ
این همه تنهایی
این همه غم ز کجاست؟؟
من امیدم به خداست...
این همه دلتنگی
این همه فاصله تا رویاها
این همه غم ز کجاست؟؟
من امیدم به خداست...
من امیدم به همین ذره نور اینجاست
من امیدم به همین خلوت سرد
به همین یاد نگاه
به همین دغدغه ها
به همین رویاهاست
من امیدم به خداست .
دلـــت کـه گـرفــت، دیگر مـنـتِ زمیـــن را نــکـش ... راهِ آسمـان بـاز است ، پر بکش ... ! او همیشه آغوشش باز است، نگفته تو را میخواند ... ! ( آنگاه که هیچکس نیست، خدا هست )
ای تمام لحظه ها رویای تو
چشم من محو رخ زیبای تو
ای نگاهت عرصه چشمان من
آرزویت حسرت دستان من
همچو پروازی که در بال و پر است
شوق یادت در خیال من نشست
ای دو چشمت واژه واژه شعر من
شعر من گلواژه هر انجمن
ای تمام شعر دل در یاد تو
واژه های اشک در فریاد تو
اینچنین در آه می سوزم ز غم
چکه چکه شعر گویم لاجرم
ای تمنایت همه.آواز من
نغمه ات در تارهای ساز من
اشک حسرت چون مثال آبشار
می خروشد در نگاهم تابدار
ای نگاهت آرزوی چشم من
با نگاهم لحظه ای حرفی بزن
جز نگاه تو نمی گویم سخن
ساده می گویم نگاهت شعر من
صدا كن مارا
آسمان جمله سكوت است صدا كن مارا
عاشقان بر تو زيادند ، سوا كن مارا
هر سحر بادِ صبا كوسِ رهايي بزند
دركِ اين نكته مرا بس ، رها كن مارا
دلِ شوريده ي ما خانه خراب است دمي
دست در دستِ دلم نِه ، بنا كن مارا
عالمي دشمن و من يكه و تنها ماندم
رحم كن اي گلِ بي خار ، دوتا كن مارا
رخصتي تا سحري با تو دمادم باشم
بعدِ آن هرچه تو خواهي ، فناكن مارا
وقتِ باران دوقدم با تو هماهنگ شوم
چترِ دل باز كنم ، باز تو واكن مارا
آخرين جمله بگويم كه منم عاشقتر
تا زميني نشدم روبه هوا كن مارا
...
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 22 ساعت و 26 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن