دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
@✔ عـلـ[بابا]ــی درین ســـرای بی کسی، کسی به در نمی زنـــــــد به دشت پر ملال مـــــــــــــا پرنده پَـــر نمیزنـــــد یکی زشب گرفتگـان چـــــــراغ بر نمـی کُنـــــــــد کسی به کوچه سار شب، درِ سحــــــر نمی زنــــد نشسته ام در انتظـــــــــــار این غبار بی ســـــوار دریغ! کـــز شبی چنین، سپیــــــده سر نمی زنـــــد گذر گـــهی است پر ستــــم که اندر او به غیر غم یکی صلای آشنــــــــــــا به رهگـــــــــذر نمی زند دل خــــــــــراب من دگـــــــــر خرابتـــــر نمی شود که خنجــــــــر غمت ازین خـــــراب تر نمـــی زند! چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بستـه ات؟ برو! که هیچکس ندا، به گوش کـــــــــر نمی زند! نه سایه دارم و نـــه بر،بیفکننـدم و ســـــــــزاست وگرنـــــه بر درخت تــــــــر، کســـــی تبر نمی زند!
من نمی دانم عصایم را چرا گم کرده ام / هیچ یادم نیست چشمم را کجا گم کرده ام / سایه ای بی نام هستم پایمال جاده ها / سالیانی می شود که راه را گم کرده ام ... !/
بی تو بزم گل و مهتاب چه خواهد بودن؟ / عیش گلگشت و می ناب چه خواهد بودن؟ / وه که وصل تو شبی، گر چه خیال است و محال / گر میسر شودم، خواب چه خواهد بودن؟ ... !/ [مهدی اخوانثالث / م.امید]
دوستت دارم ولی اصلاً نمیدانم چرا / آه، این بیپاسخی دیوانهتر کرده مرا / آن قَدَر دیوانهام که حاضرم عاقل شوم / گرچه این دیوانگی از من نخواهد شد جدا ... !/
با من بگو تا کیستی، مهری؟بگو، ماهی؟بگو / خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی بگو، آهی بگو / راندم چو از مهرت سخن، گفتی بسوز و دم مزن / دیگر بگو از جان من، جانا چه میخواهی؟ بگو ... !/ [مهرداد اوستا]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 14 ساعت و 10 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن