دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
آه؛ گاهی با نگاهی مینشیند در دلت ... با نگاهی مثل آهی مینشیند در دلت ... خوابگرد خسته راه خانه را گم کردهاست ... میرسد از کوره راهی مینشیند در دلت ... !/
تو مرغ عشقی و در جانم آشیانه گرفتی / هزار گلشن دل را به یک بهانه گرفتی / مرا دلیست که هرگز به دلبری نسپردم / در این خرابه ندانم چگونه خانه گرفتی ... !/ [مهدی سهیلی]
مــوی ســرم چـــو برف زمستان سپیــد شــد / نامــد بهــار و قامت مــن خــم چــو بید شد / گفتــم کــه ســر زنم به زمیـن دلـت ولی / ایـن دانــه از جوانــه زدن نـا امیـد شــد / از عمر رفته، در طلب وصل یک شبی / صدهـا هـــزار خاطره ام ناپدید شـد ... !/ [نعمت الله ترکانی]
گر بوَد عمر به میخانه رسم بار دگر / به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر / خرم آن روز که با دیده گریان بروم / تا زنم آب در میکده یک بار دگر / معرفت نیست در این قوم خدا را سببی / تا برم گوهر خود را به خریدار دگر ... !/
با ما اگر چه ، اینهمه بیداد می کنی / از یادمیرود چو ز ما یاد می کنی / هر چند غم فزاست فراقت ولی / ز ما چون یاد می کنی ، دل ما شاد می کنی / از نوشخند آن لب شیرین دلفریب / دل را اسیر عشق، چو فرهاد می کنی ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 10 ساعت و 34 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن