دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
دعاهای آسمانی
♣خدای قشنگ، سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی خوانند اما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه، ۱۰ ساله)
♣اگر دل درد گرفتیم، نسل دکترها که آمپول می زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری، ۱۱ ساله)
♣خداجون! تو که این قدر بزرگ هستی چه طوری میای خون ما؟ دعا می کنم در سال جدید به این سوالم جواب بدی! (پیمان زارعی، ۱۰ ساله)
♣خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری، ۱۰ ساله)
♣آرزو دارم سر آمپول ها نرم باشد! (تاده نظربیگیان، ۵ساله)
♣خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می خواهم که به پدر و مادر همه بچه های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی «اکس جید» را بخریم و از درد و عذاب سوزن در شب ها رها شویم و در خواب شبانه مان مانند بچه های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم! (مهسا فرجی، ۱۲ ساله)
♣دلم می خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله ای بزنم! (روشنک روزبهانی، ۸ ساله)
♣خدایا! شفای مریض ها را بده، همچنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچکس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا ۶۰۰ عدد صلوات گفتم ان شاءالله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدد الیه آمین! (مهدی اصلاحی، ۱۱ ساله)
♣آروز دارم به جای این که من به مدرسه بروم، مادر و پدرم به مدرسه بروند، آن وقت آنها هم می فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی گرفتند! (هدیه مصدری، ۱۲ ساله)
♣خدایا! مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هرچه برویم، نرسیم، بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم، پاهای من یک دعا دارند، آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی! می خوان، دعا می کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان، ۴ ساله)
♣ای خدا! من بعضی وقت ها یادم می رود به یاد تو باشم ولی خدایا، کاش تو همیشه به یاد من بیفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی، ۹ ساله)
♣خدیا! دست شما درد نکند، ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری، ۸ ساله)
برگرفته از کتاب سومین جشنواره بین المللی «دست های کوچک دعا»
استاد: وقتی بزرگ شوی چه میکنی ؟
شاگرد: عروسی
استاد: نخیر منظورم اینست که چكاره میشوی ؟
شاگرد: داماد
استاد: منظورم اینست وقتی بزرگ شوی چه میکنی ؟
شاگرد: زن ميگيرم
استاد: احمق ، وقتی بزرگ شوی برای پدر و مادرت چه میکنی ؟
شاگرد: عروس ميارم
استاد: لعنتی ، پدر و مادرت در آینده از تو چی میخواهد ؟
شاگرد : نوه ... !
گویند: صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران ، همه او را شناختند؛
پس ، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت .
نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست .
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم !هرکس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!
کسى برنخاست .
گفت : حالا هرکس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد!
باز کسى برنخاست .
گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید ... !
الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها
ج: جسارت برای ادامه زیستن
چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی برای تزکیه نفس
خ: خودداری برای تمرین استقامت
د: دور اندیشی برای تحول تاریخ
ذ: ذکر گویی برای اخلاص عمل
ر: رضایت مندی برای احساس شعف
ز: زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق درد ها
س: سخاوت برای گشایش کارها
ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص: صداقتبرای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پایبندی به عهد
ط: طاقت برای تحمل شکست
ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
ع: عطوفتبرای غنچه نشکفته باورها
غ: غیرت برای بقای انسانیت
ف: فداکاری برای قلب های دردمند
ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ک: کرامت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشت برای پالایش احساس
ل: لیاقت برای تحقق امیدها
م: محبت برای نگاه معصوم یک کودک
ن: نکته بینی برای دیدن نادیده ها
و: واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی
ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی: یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک
بابا دیگر نان ندارد.
آب هم ندارد.
چند سال پیش عمرش را داد به شما.
مامان بیوه شده است.
دارا و سارا هم نان نداشتند.
کارهم نداشتند.
پس دارا جلای وطن کرد وسارا را با خودش به کانادا برد.
دارا کار ندارد .یعنی کار دارد ولی کار خیلی خوبی ندارد .
درتورنتو کارگر کافی شاپ است وساعتی ۱۰ دلارمی گیرد .
سارا هم همان جا است.
کار هست ولی دارا و سارا پول ندارند.
ولی آن مرد....... آن مرد نان دارد.
آب دارد.
همه چیز دارد.
چون پول دارد.
خیلی هم دارد .
آن مرد به کافی شاپ آمد.
به دارا و سارا و حقوق ساعتی ۱۰ دلارشان پوزخندی زدو یک قهوه خرید و رفت.
آن مرد انعام هم نداد.
آن مرد پول دارد.دریک چمدان.
آن مرد سه میلیارد دلار پول دارد.
چمدان خیلی خوب است ولی پولهای آن از چمدان بهتراست.
آن مرد با چمدانی پر از پول آمد.
بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده.
بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.
بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه،
حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.
و مهمتر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اون قدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده.
حافظ: تـنـم از واسـطـه دوری دلبــر بـگداخـت. جـانم از آتــش مـهـر رخ جـانـانـه بسوخت
فروغ : ای شب از رویای تو رنگین شده. سینه از عطر توام سنگین شده
سهراب: دوست را زیر باران باید برد. عشق را زیر باران باید جست
...ترانه امروزی: دوست دختر من نازه، قلبش پر احساسه، عاشقش شدم تازه
بچه ژیگولای امروزی: دوستت دارم کثافت! لعنت به اون قیافت
خدا از این به بعد رو به خیر کنه
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 6 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن