دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
بالپتاپم هم درس ميخوندم هم دنبالرميومدم/يه ذره درس يه ذره هم بابچه هاي دنبالرشوخي ميكردم كه يه كسي خيلي عصبانيم كرد:منم پاشدم ازاتاقم برم بيرون كه يه كم آروم بشم موقع برگشتني پام به سيم خوردولپتاپم نابود
پیر ِ پیر بود* با دلی جوانتر از خمیده های درد من* با نگاهی از گذشته های سبز خاطره* مخمل نگاه او همیشه باغ پنجره* جاری از لبان غنچه گونه اش* قصه های رنگ رنگ و خواندنی* قصه های عاشقانه و به یاد ماندنی* ٓ دستهای پیر و مهربان او* قصه نوازش و ترانه بود* بهر خوابهای رنگی شبانه های من* بهترین بهانه بود* یک بهانه همیشگی و ناب* بیدهای رنگی نگاه او به گونه ام به پیچ و تاب* عاشق غرور چشمهای او همیشه من…* بال می گرفتم از همیشه ها بسوی او چو قو* سمت آسمان آبی و همیشه صاف شانه های او* سر به شانه اش چه بی بهانه سبز می شدم* باغ باغ…برگ برگ…خواب خواب…* مست قصه های ناب* مهربان و شاعرانه می سرود* پندهای خوب خوب* رفت!…بی بهانه …بی خبر* از همیشه های بی جوانه ام* تا همیشه های بی ترانه … تا ته سفر* یک سفر به دورهای خاطره* آخر انهمه غرور پشت پنجره…تا همیشه سایه شد…* کوچ تلخ ناگهان* گاه های تلخ را روانه کرد…* سمت خوابهای من* حرف تازه ای نمی زنم…خلاصه می شوم!* قصه گوی لحظه های ناب من* تا ابد به خوابها لباس شد…* مرگ را به خویش خواند…* فارغ از هراس شد*
بنفشه ابو ترابی
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 6 ساعت و 45 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن