دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
منم خوبم محمد جان /ممنون
.......................................
سلاااااااااااااااااام کتی خانوم خوبی؟
................................................. #مالو شکر #خدا که خوبی و ممنون از راهنمای
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب.
نخند!
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.
نخند!
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.
نخند!
به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.
نخند!
...به دستان پدرت،
به جاروکردن مادرت،
به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،
به راننده ی چاق اتوبوس ،
به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،
به راننده ی آژانسی که چرت می زند،
به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،
به مجری نیمه شب رادیو،
به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،
به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،
به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،
به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،
به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،
به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،
به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،
به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،
به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،
به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،
به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،
به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،
به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی،..........
....نخند،نخند که دنیا ارزشش رانداردکه تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!!
که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!!!
آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!
این چه سیل است این چه رملت این چه طوفان است و دود / این چه قهر است این چه دهر است اهل گیتی را چه سود
سینه ها از کینه ها بین گشته بی نور حضور / کلبه ی دلها ز غل ها مانده بی شمع شهود
عالمی بینم خراب و مردم غافل درو / در پی دنیا زبانِ آخرت را دیده سود
آتش فتنه، هزاران شهر دل را سوخته / ربع مسکون را گرفته دود انکار جحود
نه بکاء ژاله را بر درگه حضرت قبول / نه دعا و ناله را بر سوی علیین صعود
نه نیازی در نماز و نی پیامی در قیام / نی خضوعی در رکوع و نی شهودی در سجود
زاهدان از کوس قدس درع شرع احمدی / دانه ی معنی نجسته جز مگر گفت و شنود
مفتیان را یوسف جان مانده اندر چاهِ جاه / هر یکی خود را عزیزی دیده در مصر وجود
عابدان نفس پرور ظاهرند و خودپرست / کیست کو از دود غفلت، باطن خود را زدود؟
قاضیان، میلِ تمامی کرده سوی سیل و میل / بهرِ رشوت کرده ضایع، وضعِ احکام حدود
حاکمان خود بر رعایا همچو گرگی در رمه / گوئیا هرگز در ایشان رأفت و رحمت نبود
منعمان را بر درِ دل، قفل کلی استوار / نی زبان از لغو بسته نی گشاده دستِ جود
زاهدان را روز، روز ِ حیله ی دریوزه است / شب برای صید دلها دام ایشان آن سجود
حافظان را بنگری حق ناشناس و ناسپاس / در عطاهای الهی بس کفورند و کنود
صوفیان از سیر خوردن روی دل کرده سیاه / بهرِ دنیا سرخ چشم و طیلسان کرده کبود
پیر انصاری تو رو، صفرا مکن آهسته باش / چون زیان کردند مردم در پی دنیا سود
خواجه عبدالله انصاری
ربع مسکون: قدما از چهار قسمت عالم یکی را محل سکونت دانشته و بقیه را دریا و اقیانوس؛ دنیای مسکون
جحود: منکران، انکار کننده گان
بکاء: ناله و زاری
مفتی: فتوا دهنده، فقیه
کنود: ناسپاس
طیلسان: tay-lasan ردا که بر دوش اندازند
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 5 ساعت و 59 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن