دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
تو اگر میدانستی ... که چه زخمی دارد، که چه دردی دارد ... خنجر از دست عزیزان خوردن ... از من خسته نمی پرسیدی ... آه ای مرد چرا تنهائی؟ ... !/ [ايرج جنتی عطائی]
هیچ کس نخواهد دانست ... که روی سخن من با که بوده است ... با خداوند خویش، که چون زنی زیباست ... یا با زنی زیبا که خداوندگار زندگی من بوده است ... !/ [بیژن جلالی]
پا بپایِ عشق، تا هر کجا، میروم امّا ... به پایِ حقارتِ خود نمینشینم! ... عاشقِ حقیر مثلِ پرندهایست که ... از رُوی هیچ بامی نمیپَرد ... !/ [نیکی فیروزکوهی]
@bano °✿ روزهای رویایی °✿ بانوی عزیز ... بخاطر ارسالهای زیبا و مستمر در گروه #توئیت ... به مدیریت گروه اضافه شدید ! ... امیدوارم همچون گذشته، ما را در این راه کمک فرمائید ... [ باتشکر ] !/
من، انبوهی از اين بعدازظهرهاي جمعه را، بياد دارم ... كه در غروب آنها، در خيابان، از تنهایی گريستيم ... ما، نه آواره بوديم، نه غريب ... امّا، اين بعدازظهرهای جمعه، پايان و تمامی نداشت ... میگفتند از كودكی به ما، كه زمان باز نمیگردد ... اما نمیدانم چرا، اين بعدازظهرهای جمعه، باز میگشتند! ... !/ [ احمدرضا احمدی / تصویر از عکاس شهیر دیمتری الگانپ از مجموعه عکسهای سیاه سفید گالری دانس مولیتن اطریش ]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 15 ساعت و 50 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن