✔ عـلـ[بابا]ــی
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید / زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش / بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست / یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای عشق همه بهانه از توست / من خامشم این ترانه از توست / ای آتش جان پاکبازان / در خرمن من زبانه از توست / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
کودک بودیم و آزاد ... در بهانه های بی تکرار ... حالا بزرگ شده ایم و اسیر ... در تکرار های بی بهانه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند / کز شوق توام دیده چه شب میگذراند؟ / ترسم که نمانم من از این رنج دریغا / کاندر دل من حسرت روی تو بماند / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
Chinese Tree Viper, Koh Chang by James Tadra
✔ عـلـ[بابا]ــی
غرور خیره ماند بر دریچه های رو به رو / و جاده های بی سوار و بی غبار و های و هو / مرا به آسمان ببر، ببر به اوج بی کسی / که بگذرم ز بودنم به حرمت نگاه او / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
من از عقرب نمي ترسم ولي از «نيش» می ترسم / ندارم شكوه از بيگانگان از خويش می ترسم / ندارم وحشتی از يوز و ببر و حمله ی شيران / از آن گرگی كه مي پوشد لباس «ميش» مي ترسم / مرا با خانقاه و خرقه و درويش كاری نيست / ولي از آن مسلمانان «نادرويش» می ترسم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مال کسی باش؛ که حتی اگر ساده ترين لباس هم تنت باشد ... تو را به همه ی دنيا نشان دهد و بگوید :... [اين همه دنيای منه] !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من خسته نیستم ... دیریست خستگیام تعویض گشته است به درهمشکستگی ... من خسته نیستم ،درهمشکستهام ... این خود امید بزرگی نیست؟ ! ... / [نصرت رحمانی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
به عشوه بیش مرو پیش شیر بی چنگال / بسا غزال که گاهی به تیر آهی رفت / چنین که ریخته ای زلف آتشین بر دوش / به دوش توست اگر از کسی گناهی رفت / ! ... /
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 4 ساعت و 46 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن