✔ عـلـ[بابا]ــی
آتشی افتاده امشب در دل دلگير من / گرم می ريزد به رويم اشک بی تاثير من / ای دل آزاده ! ای زنجيریِ سودای عشق! / شعله بودم آب گشتم تا شدی درگير من / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
اندر دل من درون و بیرون همه او است / اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست / اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد / بیچون باشد وجود من چون همه اوست / ... ! [مولانا]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Moray Eel by Brian Skerry
✔ عـلـ[بابا]ــی
از نظرت کجا رود ور برود تو همرهی / رفت و رها نمیکنی آمد و ره نمیدهی / شاید اگر نظر کنی ای که ز دردم آگهی / ور نکنی اثر کند دود دل سحرگهی / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
من خواب دیده ام که تو آغاز می شوی / بنیانگذار سلسله ی ناز می شوی / بر شاخه ی شکسته ی این سرو بی رمق / با مرغ پر شکسته هم آواز می شوی / ! ... / [منوچهر آتشی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست / همه دریا از آن ما کن ای دوست / دلم دریا شد و دادم به دستت / مکش دریا به خون ،پروا کن ای دوست / ... ! [سیاوش کسرایی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک روز برای دیدنت می آیم ... اما اگر این فاصله ها بگذارند ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
باز بوتههای علف مست کردهاند ... سرشان را به هم میکوبند ... هروقت بوی تو نزدیک میشود ... داستان ما همین است ... ! [شمس لنگرودی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
عیشهاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان / وز شما کان شکر باد این جهان ای عاشقان / نوش و جوش عاشقان تا عرش و تا کرسی رسید / برگذشت از عرش و فرش این کاروان ای عاشقان / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Houston TX. Zoo by Willy Rader
✔ عـلـ[بابا]ــی
//قبل از تو حال و روز من اینقدر بد نبود / طبع من عاشقانه سرودن بلد نبود / با یک نگاه در سرم افتاد عاشقی / حالم بد است خانه ات آباد عاشقی / ! ... / [نرگس کاظمی زاده ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیگر تولد هر شعر عاشقانه نبود / دیگر عوالم احساس شاعرانه نبود / سحر تبسم دیروز را به شب بخشید / دیگر طلیعه ی خورشید صادقانه نبود / نمی چکید زچشمان لحظه اشک امید / زمینِ خشک تنم را نـــوید دانه نبود / به کوچه کوچه ی این داستان گذرکردم / کسی به مثل تودرعشق پُربهانه نبود / ... ! [عتیق الله شانلی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 5 ساعت و 37 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن