✔ عـلـ[بابا]ــی
بدون اینکه "مار"ی در کارباشد ... مزه "زهر"مار رامیچشم!... وقتی نیستی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زخمی اگر بر قلب بنشيند، تو نه مىتوانی زخم را از قلبت وابكنی و نه مىتوانی قلبت را دور بيندازی ... زخم، تكهای از قلب ِ توست ... زخم اگر نباشد، قلبت هم نيست ... زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را بايد بتوانی دور بيندازی ... قلبت را چگونه دور مىاندازی؟ زخم و قلبت يكی هستند ... ! [محمود دولتآبادی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
فریاد ... فریاد ... فریاد !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سال 1349خورشیدی ... ساخت استادیوم 100 هزار نفری (آزادی) / بـــــــرج و مـــــــیدان (آزادی) !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زندگی غمکده ای بیش نبود / سهم من جز غم وتشویش نبود / به کدام خاطره اش خوش باشم / که کدام خاطره اش نیش نبود ؟ / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Carmine Bee-Eaters by Frans Lanting
✔ عـلـ[بابا]ــی
وقتی کتابت را ورق زدی / آرام سرود میخواندی / تا باور کنی / زندهای ... ! [آزاده دواچی | روایت چند تصویر]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Silk Road, Kyrgyzstan by Vincent Bonnin
✔ عـلـ[بابا]ــی
Children at Play by Huzzatul Mursalin
✔ عـلـ[بابا]ــی
از هم گریختیم و آن نازنین پیاله دلخواه را / دریغ بر خاک ریختیم / جان من و تو تشنه پیوند مهر بود / دردا که جان تشنه خود را گداختیم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آب و هوای این شهر ،زین سرخ و بوته هیچ نمی پرورد ... اما تو آتش شفق را در آب جویبار ... در کوچه باغ ها به چه تفسیر می کنی ؟ ... ! [محمد رضا شفیعی کدکنی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 6 ساعت و 28 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن