دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
یکی از اولین حیرتهای فلسفیم وقتی بود که ... فهمیدم علت این که میگن “بادمجون بم آفت نداره” اینه که ... بم اصن بادمجون نداره ... !/ [از روی دیوارِ حمید قاسمی]
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست / من سرخوشم از لذت این چشم به راهی / ای "عشق" تو را دارم و دارای جهانم / همواره تویی، هرچه تو گویی و تو خواهی ... !/ [فریدون مشیری]
ز بس بیتاب آن زلف پریشانم، نمی دانم ... حبابم، موج سرگردان طوفانم؟ نمی دانم ... ستاره می شمارم سالهای انتظارم را ... هزار و سیصد و چندین و چندانم؟ نمی دانم ... !/ [قیصر امین پور]
شنیدم کز برای هر شبی روزی مقرر شد / ندانم روز کِی خواهد شدن شب های هجرانم / میان جمع بنگر آن سرِ زلف پریشان را / اگر خواهی بدانی صورت حال پریشانم /! [فروغی بسطامی]
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید / تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت / ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از "عشق" / ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت ... !/ [حافظ]
می خواهم صدایت را بشنوم ... تو باغبان صدایت بودی و خنده ات، دسته کبوتران سفیدی که به یکباره پرواز می کنند ... تورا دوست دارم، چون صدای اذان، در سپیده دم ... !/ [رضا بروسان]
دورتر از آنم که شنیده شوم ... و گم تر از آن که دیده شوم ... اما هنوز باد، آن صدای آشنای گمشده در حواس زمین، می خواند مرا ... سبک تر از دانهی برف، ساکت تر از پچ پچ یک سنگ، به سادگی خدایت ... خواهم رفت ... !/ [؟]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 5 ساعت و 31 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن