✔ عـلـ[بابا]ــی
نوري كه تو در پيِ آني در درونت مأوا دارد ... آن حکمتی را كه ديري در كتابفروشيها ميجويي، اينك از هر برگ درون ات ميتابد ... زيرا ديگر درخت درون از آن توست ... ! (هرمان هسه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
پشت میله های باران ... قفسی زیر خاکی را تجربه می کنیم ... به جرم عطشی که بیراهه رفت ... و فرشتهای از آسمان افتاد و ... شیطان شد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ایستگاه صلواتی ، ویژه خواهران : روابط عمومی دانشگاه آزاداسلامی ، واحد اسلامشهر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
امروز ابرها ... گريبان كهنه ي اين شهر را رها مي كنند ... امروز ، زير تمام چتر ها باران مي بارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آدمم ... ! اشتباه نکرده ام ... سیب بهانه ی کوچکی برای دهان من بود ... من بودم که تورا گمراه کردم ... تا راه رهایی از این بهشت جهنمی را نشانم دهی ... ! (آزاده زارعیان)
✔ عـلـ[بابا]ــی
کنار چشمه ی این روزهای خشکیده ... چه سال ها که نشستم ولی نشد جاری ... همیشه یک نفر از هیچ جا نمی آید ... و زخم فاصله ها ، آه ، می شود کاری ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
جواب منطقی اکثر پدرهای ایرانی ... در مقابل اجازه گرفتن فرزندانشان برای انجام کاری : ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تنهايي بهتر ... تا اينكه بين يكميليارد و اندي ... چندي ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مردن آیا در سرزمینی که گور هایش را خیال انگیز تر از رویاهای من می سازند ... اتفاقی عاشقانه نیست؟ ... ما مردگانی منحصر به فردیم ... که در گورهائی بی نظیر ... زندگی را دفن می کنیم ... ! (مینو نصرت)
✔ عـلـ[بابا]ــی
من پنجاه سال است دارم اسلام می خوانم ... بگذار خلاصه اش را برایت بگویم: واجباتت را انجام بده، به جای مستحبات، تا می توانی به کار مردم برس ... ! کار مردم را راه بیانداز ! اگر قیامت کسی از تو سوال کرد، بگو:فاضل گفته بود ... ! (مرحوم حضرت آیت الله فاضل لنکرانی) ...
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 6 ساعت قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن