✔ عـلـ[بابا]ــی
در خلوت وصلت ،دگران صدر نشینند ... ظلم است که من در پس دیوار بگریم ... عمری غم عشق تو نهان داشتم اما ... امروز چنانم که در انظار بگریم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هیچ غم نیست كه نسبت به جنونم دادند ... بهر این یك دو نفس، عاقل و فرزانه یكی ست // عشق آتش بود و خانه خرابی دارد ... پیش آتش، دل شمع و پَر پروانه یكی ست ... ! (عمادخراسانی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی ... چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
125 شماره کجاست ؟ ... آتشنشانی ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر کسی می پندارد که می داند عشق چیست: بنابراین٬نیازی به تجربه ی آن احساس نمی کند ... به همین دلیل عشق با دنیای ما قهر کرده است ... ما با عاشقانی روبروییم که از عشق تهی اند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
غضنفر به دوستش میگفت ... دیروز ماشین نداشتم ... !!! سوار یه سیستم صوتی شدم ... طرف روش پراید بسته بود ... !!!
✔ عـلـ[بابا]ــی
به یادگار ،ساعتی بر دست ات بسته ام ... تا یادت نرود ... چقدر زمان باید بگذرد ... تا یکی مثل من ،دوباره عاشق یکی مثل تو شود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
درميهمانی تنهائی ... ودر ويرانهای موسوم به محبس خاطرات ... تنهای تنها نشستهام ... و باورهایم را مرور میکنم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عــکـس بـرگـزیـده روز از نـگاه مـجـلـه نشنال جئوگرافیک ...! ( Astana, Kazakhstan )
✔ عـلـ[بابا]ــی
در زندگی برای هر آدمی ... از یک روز ،از یک جا ،از یک نفر به بعد ... دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست ... نه روزها ،نه رنگها ،نه خیابانها ... همه چیز می شود دلتــــــــنــــــــگی ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 11 ساعت و 36 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن