✔ عـلـ[بابا]ــی
باز اين دل سرگشته من ... ياد آن قصه شيرين افتاد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زندگي، خاطرهي آمدن و رفتن ماست ... لحظهي آمدن و رفتن ما، تنهاييست ... من دلم ميخواهد ... قدر اين خاطره را دريابيم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هرچند كه يكروزِ خوش از عمر نديديم ... هر روز دگر حسرت آن روز كشيديم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هرچند میگوید : در انتشار آنچه باید گفت ، درنگ مکن ... اما شما کمی درنگ کنید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در سکوت شب من، موج گیسوی تو آرام نداشت ،برق چشمان تو پیغام نداشت ... چه سرابی دارم ... که امیدم به نگاهت ... سالها یخ زده است ... ! (مهدي چراغي)
✔ عـلـ[بابا]ــی
من اهل شکســـــته های بی پیوستم / بایک دل خون که مانده روی دستم / بــار دل من چقـــدر سنگین بستــــند / شاید به گناه اینکه (علیبابا) هســـتم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
می خواهم از دوچشم ترم خون ببارمت / دلپــاره های تشـــــنه به هامون ببارمت / از لحظه های زخمـیِ تارِخـویش / صدهـا هـــــزار داغ شبــیخون ببارمت / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از تمام خاک تن ام ، خاک دست هایم بیشتر از همه ورز خورده است ... ! این را تنها خاک پاهایم فهمید ... که تنها توانست راه برود ... ! (سیده زهرا یوسفی پور ـ دفتر روشنی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا رویم را می خوانند، دلم را باز نکرده، دورم می اندازند ... گویند تاریخت گذشته ... ! (مهدی باجلان ـ دفتر امیدواری)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 18 ساعت قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن