✔ عـلـ[بابا]ــی
ای قلب من بارانی ات کردند و رفتند ... کنج قفس زندانی ات کردند و رفتند ... در سایه های شب تو را تنها نوشتند ... سرشار سرگردانی ات کردند و رفتند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حرفی که مهر نیست در آن، ناشنیده باد ... دستی که نیست دست محبت، بریده باد ... ! (مهدی سهیلی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Butterflies, Brazil by Zig Koch )
✔ عـلـ[بابا]ــی
الا یا ایها الساقی ... کجا شد آن می ِ باقی؟ ... نمی بخشد شفا زخم ِ زبان را ... هیچ تریاقی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خدایا به من زیستنی عطا کن که ... در لحظه ی مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم ... و مُردنی عطا کن که ... بر بیهودگیش، سوگوار نباشم ... بگذار تا آن را خود انتخاب کنم ... اما آنچنان که تو دوست می داری ... ! (علی شریعتی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
مقام عیش میسر نمیشود بی رنج ... بلی به حکم بلا بسته اند عهد الست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
قطعا ... روزی صدایم را خواهی شنید ... روزی که ... نه صدا اهمیت دارد ... نه روز ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
باحلقه اشکی در چشم ، روبروی آینه میگفت : همه ما فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم ... که جهان را بی جهت، یک جور عجیبی جدی گرفته ایم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما سوته دلان را ؛ فکـر ِ آب و غم ِ نان نیست / مـا زاده ی دردیم و رَمَـق در تن و جان نیست / ما مست و خرابیم و ز مـا نام و نشان نیست / در سوز و گُـدازیم و دگر ؛ شِکوِه از آن نیست ... ! " مجید اصفهانی "
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 11 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن