✔ عـلـ[بابا]ــی
Longji Terrace, Guilin, China by He Qustuf
✔ عـلـ[بابا]ــی
A tiny alley in Venice, Italy
✔ عـلـ[بابا]ــی
Serra do Açor by Jorge Ferreira
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای خالقی كه گمراهان را، راهنمایی ... جان ما را صفایی ده ،و چشم ما را ضیایی ده ... و ما را از فضل و كرم خود آن ده، كه آن به ... یارب دل ما را تو به رحمت جان ده ... درد همه را به صابری درمان ده ... این بنده چه داند كه چه میباید گفت ... داننده تویی ،هر آنچه دانی آن ده ... ! [خواجه عبدالله انصاری / خط زیبای استاد مجتبی سبزه]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Victoria Falls, Zambia and Zimbabwe by Christian Heeb
✔ عـلـ[بابا]ــی
Wildfire Texas by Frank Cianciolo
✔ عـلـ[بابا]ــی
Frilled Lizard Australia by Anders Zimny
✔ عـلـ[بابا]ــی
Snowy Owl, Canada by Vince Maidens,
✔ عـلـ[بابا]ــی
Giraffes at Sunset, Kenya by Randy Crossley
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر کجا باشی ... یک شب به یاد نخستین دیدار ... دل تو نیز خواهد شکست ... مثل دل من زیر بارانی از ابر ... خاطرهها میبارد ... ! [ رسول یونان ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Empire State Building, New York by Joe McNally
✔ عـلـ[بابا]ــی
دست به دست هم دهیم به مهر ... میهن خویش را کنیم آباد ... یار و غمخوار همدگر باشیم ... تا بمانیم خرم و آزاد ... (عباس یمینی شریف) / نوستالژی /
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 20 ساعت و 29 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن