✔ عـلـ[بابا]ــی
می شود باز دو دستِ من و؛...می اُفتد سست؛ هیچ کَس نیست , بجز شب که سیاهست و خموش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند ... به دشتِ پُر ملالِ ما پرنده پَر نمی زند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خاطرمان باشد ... شاید سال ها بعد در گذر جاده ها ... بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم : آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حقایق شگفت انگیز : یک شتر تشنه میتواند ۱۳۲ لیتر (۳۵ گالن) آب را در ۶ دقیقه بنوشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در طالع من نیست که نزدیک تو باشم / میگویمت از دور دعا ، گر برسانند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آدما مترسک نیستن که وقتی واسه کلاغهای دلت تکراری شدن اونو با یکی دیگه عوض کنی ! خودت باش قبل از اینکه مترسک دیگران بشی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
الهي تا كنون ديوانه فرزانه نما بودم و اينك فرزانه ديوانه نما ... ! ( 1000 امتیازی فعال ؟؟؟ )
✔ عـلـ[بابا]ــی
عاشق آن نیست که دیوانه ی عشق تو شود / عاشق آن است که از عشق تو دیوانه شود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک روز رسد خوشی به اندازه ی کوه / یک روز رسد غمت به اندازه ی دشت / افسانه ی زندگی چنین است گلم / در سایه ی کوه باید از دشت گذشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک نفر هست که از پنجره ها / نرم و آهسته مرا می خواند ... گرمی لهجه ی بارانی او / تا ابد توی دلم می ماند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اندرين ره می تراش و می خراش ، ، ، تا دم آخر دمی غافل مباش ... ! حضرت مولانا
✔ عـلـ[بابا]ــی
به سلام ها دل نمی بندم ، از خداحافظی ها غمگین نمی شوم ... دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت "دوری و دوستی" "خورشید و ماه" ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آه خدایا ... کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود ... ! ( سهراب )
✔ عـلـ[بابا]ــی
قلب تو زندان و من زندانیش ... عشق تو حج است و من قربانیش ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 7 ساعت و 49 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن