✔ عـلـ[بابا]ــی
ناگزیر از سفرم، بیسر و سامان، چون «باد» ... به «گرفتارِ رهایی» نَتَوان گفت آزاد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بر سنگ قبر من بنويسـيد : خسته بود , اهــل زمين نبود , نـمازش شــكســته بود , شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود , پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود , اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود , كل عمرش پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
برای باور من ، جای استخاره نبود ... برای چاره ی شک ، استخاره چاره نبود ... در آزمون دلت، آب میشدم هر بار ... دلیل ، غیرِ نگاهی پر از شراره نبود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش قلبم درد پنهانی نداشت / چهره ام هرگز پریشانی نداشت / کاش میشد دفتر تقدیر عشق / حرفی از یک روز بارانی نداشت / کاش میشد راه سخت عشق را / بی خطر پیمود و قربانی نداشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مگردان روی خود ای دیده رویم ... به من بنگر که تا از تو برویم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
معجزه قرقره کردن چای سبز ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر چشم و دلم غیر تو بیند ... در آن دم چشم ها را کور خواهم ... ببستم چشم خود از نور خورشید ... که من آن چهره پرنور خواهم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خیام ... بگذار قلم را به غزل بسپارم/ شاید گره ای باز شود از کــــارم/ پرسید: مگر تو هم غزل می گویی؟ / گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ !! فقط رباعـــی دارم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چو جان اندر جهان گر ناپدیدیم ... چو عشق عاشقان گر بی نشانیم ... ولیک آثار ما پیوسته توست ... که ما چون جان نهانیم و عیانیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سفر کردم به هر شهری دویدم ... چو شهر عشق من شهری ندیدم ... ندانستم ز اول قدر آن شهر ... ز نادانی بسی غربت کشیدم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه نزدیک است جان تو به جانم ... که هر چیزی که اندیشی بدانم ... ضمیر همدگر دانند یاران ... نباشم یار صادق گر ندانم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 3 ساعت و 35 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن