✔ عـلـ[بابا]ــی
زندگی هنگامه ی فریادهاست / سرگذشتی در گذشت یادهاست / زندگی تکرار جان فرسودن است / رنج ما تاوان انسان بودن است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوست و دست بسیار است ولی دست دوست اندک ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زیباتر از این چیست که پروانه بسوزد ... شمعی به طواف آمده پرپر زدنش را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
توفیق رفیق اهل تصدیق شود ... زندیق در این طریق صدیق شود ... گر راز مرا ندانی انکار مکن ... تقلید کن آنقدر که تحقیق شود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زندگی «شیرین» است؛ ... اگر روزگار «نمک» نریزد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پیغام غمت سوی دلم میآید ... زخمت همه بر روی دلم میآید ... دل پیش درت به خاک خواهم کردن ... کز خاک درت بوی دلم میآید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کسانی که عشقی ورای دنیا دارند نمی توانند از آن جدا باشند ... "هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق" ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر خودت را دوست نداشته باشی چگونه می توانی دیگران رادوست بداری؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همیشه به ندای قلبت گوش کن ... زیرا از حقیقت آگاه است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا زمانی که دل شکسته نشوی عشق را نخواهی آموخت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوری با عشق همان می کند که باد با زبانه های آتش ... عشق کم مایه را خاموش می کند و عشق واقعی را شعله ور تر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر بتوانم مانع شکستن حتی یک قلب شوم ، زندگی ام بیهوده نبوده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حقایق شگفت انگیز : در هر دقیقه 3.000.000.000 سلول بدن انسان میمیرد... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 7 ساعت و 50 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن