✔ عـلـ[بابا]ــی
سیاه سفید خاکستری بنفش ، من هیچکدامم ... من خسته از رنگ و سنگ و ننگ های زمانه ام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آخرین تکه ی قلبم را به پروانه ای دادم که رنگ پرهایش سوی دیدن را از من گرفت ... به او دادم چون از تمامی چیزهای دور و برم پاکتر بود ، حتی آبی تر از حوض آبی کلبه ی تنهایی ام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم / باز نه زخمهای من خوب میشود / نه زخمهای تو ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خداوندا ، دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها ... یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان ، یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد ... ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر كف / بهاميد آنكه روزي به شكار خواهي آمد ... كششي كه عشق دارد، نگذاردت بدينسان / بهجنازه گر نيايي، به مزار خواهي آمد... ! بهيك آمدن ربودي، دل و دين و جان خسرو / چه شود اگر بدينسان دو سه بار خواهي آمد ... ! "امير خسرو دهلوي"
✔ عـلـ[بابا]ــی
دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را پاسخ گوی، در بگشای! منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم. منم من، سنگ تیپا خورده رنجور. منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور. نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم. بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای غم تو که هستی از کجا می آیی ؟ هر دم به هوای دل ما می آیی ... باز آی و قدم به روی چشمم بگذار ، چون اشک به چشمم آشنا می آیی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لااقل نگاهی به پشت سرت کن ، شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد می زند ... کسی که هیچ وقت او را ندیده ای ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف عاشق می شه روی در خونشون تابلو می زنه ... بزودی در این مکان عروسی برگزار می شود ... ! ( خوش خیالی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
به طرف می گن شما ای میل دارین؟ می گه نه خیلی ممنون. من تازه غذا خوردم نوش جان ... ! ( اعتماد بنفس )
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم, دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینم / دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمیآید, دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم / مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده, ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم ... ! ( سعدی )
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 4 ساعت و 26 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن