✔ عـلـ[بابا]ــی
سکوتم را به باران هديه کردم ... تمام زندگی را گريه کردم ... نبودی در فراق شانه هايت ... به هر خاکی رسيدم تكيه کردم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
جا مانده است ... چیزی ،جایی ... که هیچ گاه دیگر ... هیچ چیز ... جایش را پر نخواهد کرد ... نه موهای سیاه ... و نه دندانهای سفید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گاهی پروانه ها هم اشتباه عاشق میشوند ... بجای شمع ... گِرد چراغهای بی احساس خیابان میمیرند ...
✔ عـلـ[بابا]ــی
بی تو هوای خانه ی مان سرد می شود ... برگ درخت باور مان زرد می شود ... شب بی تو روی صبح نمی بیند ای دریغ ... خورشید بی تو منجمد و سرد می شود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
باز پلک کوچه بالا می رود ... چشمه ای از کوچه ی ما می رود ... گفتمش آخر کجا ؟ ... خندید و گفت: - - « می روم آنجا که دریا می رود » ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به زیر سقف این خونه ،منم مثل تو مهمونم ... منم مثل تو میدونم ،تو این خونه نمیمونم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
امان از عشق ... ! از این سیلاب ویرانگر ... از این زیبای سحرانگیز جادوگر ... مرا سوزاند ،مرا میراند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بوَد آیا که خرامان ز دَرَم بازآیی ... گره از کار فروبسته ما بگشایی ... نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی ... گذری کن که خیالی شدم از تنهایی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خاموش به کوی روشن ماه برو ... تا خلوت عارفان آگاه برو ... حیران تماشای رسیدن ها باش ... بی چشم ببین و بی قدم راه برو ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نازار دلي را كه تو جانش باشي ... معشوقه پيدا و نهانش باشي ... زآن ميترسم كه از دل آزردن تو ... دل خون شود و تو در ميانش باشي ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای مرگ میرسی به من اما چقدر زود ... ای عشق میرسم به تو اما چقدر دیر ... مرداب زندگی همه را غرق میکند ... ای عشق همتی کن و دست مرا بگیر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوستداران طبیعت ... آیا میدانید: ظروف پلاستیکی ۵۰هزارسال طول میکشدتادرطبیعت شروع به تجزیه شدن کند ؟ ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 7 ساعت و 50 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن