✔ عـلـ[بابا]ــی
در چشم به هم زدنی ... دار و ندارت را مثل گرد باد زیر و رو خواهد کرد ... و آینه ای که از خود بی خودت کرده است ... از دیوار خود فریبت فرو خواهد افتاد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از چشمهایش پیداست عزمش جزم است و اراده اش آهن ... یکی از همین شب های بی چفت و بست ... شبیخون می زند به قلبی که سالهاست لق می زند در قفس سینه ات ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پا به پا کردنش را به پای تردید او نگذار ... اگر چه نو بال ،اما پروانه ایست که می داند روی کدام گل بنشیند ... با سوزن ته گرد هم نمی توان صلیب وار ... قابش کرد و هر روز تماشایش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شکلی ندارد ... کامل نمیشود ... فکر ِ مدور ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پلهای تمام جهان ... بنا شده روی امواج تو ... ویلدایی چشمهایت ... عمیقترین فصل خوابهای من ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
باورت نیست میروم ... اما گفته بودم که زود میبازی ... گفته بودم بگیر دست مرا ... پیش از آن که مرا بیندازی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میز عصرانه را به سلیقه چشمانت چیده ام ... شاید بِرِسی ... وچتر و چمدانت را ... به بی قراری این عصر خیس تکیه دهی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر صبح با چمدانی از خانه خارج می شوم ... هرشب با چمدانی به خانه برمی گردم ... و بندهای باز کفش هایم می دانند ... آنکه میان زمین و هوا معلق مانده است ... جایی نمی رود !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هنوز هم فکر می کنی توی چار خانه ی پیراهنم ... خوشبخت می شدی ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نمی بینمت ... نه توی حلقه های خاکستری دود ... نه انتهای قهوه ای فنجان ... نه توی دایره ای که قسمت ام نبود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش کلاهی داشتم ... باد آنرا با خود بِبَرَد ... بِدَوَم آنقدر ... رها کند در دشتی از گیاهان بی ریشه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میکروبیولوژی ... ! (رضا مرتضوی)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 7 ساعت و 50 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن